سقّا
نام « 1 » درويشى فانى مشرب است . از مريدان سلسلهء شيخ جامى محمّد خبوشانى - قدّس سرّه - است خالى از جذبهاى نبود پيوسته در كوچههاى آگره با شاگردى چند آب به خلق خدا رسانيدى و در آن حالت زبان او از اشعار آبدارتر بودى . يكى از پيرزادههاى او به هند آمد هرچه داشت و نداشت به پيرزاده داده به قدم تجريد راه سرانديب پيش گرفت و در ميان راه سيلان سيل فنا رخت هستى او را درربود و در آن كفرستان شخصى به موجب اشارت حضرت نبوت - صلى الله عليه و سلم - كه در خواب به او نموده بودند از غيب پيدا شده به تجهيز و تكفين سقّا پرداخته - سقى الله ثراه . او چند ديوان جمع كرده بود ، هر مرتبه كه جذبه بر او غلبه مىآورد يكانيكان را مىشست و آنچه باقى مانده هم ديوانى بزرگ است . اين اشعار از نتايج فكر صافى آبدار اوست :
به خال عارضش در هر نظر حيرانيى دارم * به دور نقطه چون پرگار سرگردانيى دارم
من ديوانه از خوبان از آن قطع نظر كردم * كه در كاشانهء دل چون تو يار جانيى دارم
*
اساس پارسايى را شكستم تا چه پيش آيد * سر بازار رسوايى نشستم تا چه پيش آيد
*
دل ديوانه را سرگشتهء روى تو مىبينم * به هرسو بستهء زنجير گيسوى تو مىبينم
*
از گريه شدم غرق به خون جگر امروز * اى دل مده از ناله مرا دردسر امروز
*
عشق آن گل پيرهن بازم گريبان مىكشد * وه كه چاك جيبم آخر تا به دامان مىكشد
سپاهى
نبيرهء خواجه كلان بيگ مشهور است . اين رباعى از اوست :
افسوس كه وقت گل بهزودى بگذشت * فرياد كه تا چشم گشودى بگذشت
هامش
( 1 ) . چنين است در هرسه نسخه و در آيين اكبرى و غيره ، سقا ، بهرام نام .