گفتم كه گمانيست دهانى كه تو دارى * گفتا كه يقين است گمانى كه تو دارى
و فقير اينچنين گفته بودم :
سرچشمهء خضر است دهانى كه تو دارى * ماهى است در آن چشمه زبانى كه تو دارى
اكنون از اينچنين شعر و شاعرى كه در زمان جاهليت شايع بود و در اين ايام از جملهء مقتنيات « 1 » مىنمايد توبهء نصوح بهتر . از اوست :
فغان و ناله بسان جرس مكن اى دل * ز جور يار شكايت به كس مكن اى دل
*
صبا به حضرت جانان به آن زبان كه تو دانى * نيازمندى من عرض ده چنان كه تو دانى
*
دلبرى دارم كه رويش چون گل و مو سنبلست * سنبل پرچين او افتاده بر برگ گلست
*
جانا نبود مثل تو جانانهء ديگر * مانند من دلشده ديوانهء ديگر
اى مغبچه از دست تو پيمانه ننوشيم * ما مست الستيم ز پيمانهء ديگر
بهادر خان برادرش نيز طبع نظم داشت و اين مطلع از ابيات اوست در آن زمين ملا آصفى كه :
بر ما شب غم كار بسى تنگ گرفته * كو صبح كه آيينهء ما زنگ گرفته
مطلع
آن شوخ جفا پيشه به كف سنگ گرفته * گويا به من خسته ره جنگ گرفته
بنشسته مه من بهسر مسند خوبى * شاهى است كه جا بر سر اورنگ گرفته
از ناله و مى بس نكنند بىتو بهادر * زينسان كه نى غم ز تو در چنگ گرفته
بنابر قضيّهء كلام الملوك ملوك الكلام اينقدر از ايشان بسيار نمود .
سيرى
قاضى فقيهى خوشطبعى بود ، به هند آمده و گذشته به شرف زيارت حجّ اسلام مشرّف
هامش
( 1 ) . در دو نسخه : مقتبسات .