آورد ، اگر او در بديهه جواب گويد بايد از سر او گذشت و گرنه هرچه اراده است مىتوان به ظهور آورد . از ديوان مخدومى - قدّس سرّه - اين غزل برآمد :
دل خطت را رقم صنع الهى دانست * بر سر سادهرخان حجت شاهى دانست
سلطان محمّد در بديهه غزلى گفت كه مطلعش اين است :
هركه دل را صدف سر الهى دانست * قيمت گوهر خود را به كماهى دانست
باآنكه چيزى نيست خان زمان بسياربسيار خوشحال گشت و تحسين نمود و صله اضعاف مضاعف داده به اعزاز باز گردانيد . او ديگر در آنجا نتوانست بود و بىرخصت خان زمان از آنجا به بداؤن رسيد و بعد از آن سيركنان در اطراف مىگشت و به دكن رفت و در سالى كه چهار پادشاه دكن بهاتفاق جمعيت نموده ولايت بيجانگر را بعد از جنگ عظيم در كارزار صعب فتح نموده آن بتخانهء مشهور را كه كان كفر بود شكستند ، سلطان محمّد در آن لشكر بود و غنيمت بسيار گرفته بازگشت و ديگر خبر او منقطع گرديد و الحق از نهايت بىمروّتى او بود كه همچو خان زمانى التماس تخلّص او به آدميگرى نمايد و او در اين باب با بزرگان مناقشه بكند . او راست در جواب اين مطلع غزالى كه :
زاهدا عرفان به دلق و سبحهء و مسواك نيست * عشق پيدا كن كه اينها داخل ادراك نيست
و له
گر به دل دارد رقيب از ما غبارى باك نيست * روشن است اين پيش ما كايينهء او پاك نيست
*
گاه در چشمم نشيند گاه در دل آن پرى * هيچجا تسكين ندارد زانكه جادو ديده است
چون كنم تشبيه ابرويت به ماه نو كه من * هر سر مويى ز ابرويت هلالى ديدهام
سلطان
تخلّص خان زمان است . چون احوال او نهتنها در اين منتخب بلكه در همهء تواريخ هندوستان مشهور است تعريف او تحصيل حاصل است . او راست :
باريك چو موييست ميانى كه تو دارى * گويا سر آن موست دهانى كه تو دارى
چون اين غزل درميان انداخت خيلى از آن شعراى آن صوبه جواب گفتند ، از آن جمله اين است :