از آنجمله اين است كه :
آرام من نمىدهد اين چرخ كج خرام * تا رشتهء مراد به سوزن درآورم
سلطان سپلكى « 1 »
سپلك موضعى است از قندهار و عوام هندوستان او را سپلكى مىخواندند به كسر با كه كيلاس باشد و از اين معنى بسيار تر بود و مىگفت چهكنم كه مرا به نام آنطور جانورى كثيف مردار مىخوانند . قلندرى ميان بربستهء آزاد وشى بود . روزى كه ملا قاسم كاهى را ديده پرسيده كه سنّ شريف چند باشد ؟ قاسم گفته كه از خدا دو سال خردم . سلطان گفته كه مخدوم ما شما را دو سال زياده مىدانستيم ، طوليّت عمر خود را كم مىفرماييد .
ملا قاسم خنده زده و گفته تو قابل صحبت مايى . مخفى نماند كه چون روش ملا قاسم كاهى همهجا اخذ و جرّ بود ، اين سخن را از شيخ بايزيد بسطامى - قدّس سرّه - گرفته كه انا اقلّ من ربى بسنتين و اين از جملهء شطحيّات صوفيه است و بعضى عرفا چنين تأويل آن نمودهاند كه من از خداى عز و جل به دو سال ، يعنى به دو صفت خردم كه وجوب و قدرت باشد ، چهبنده مظهر همه صفات ربّانى و اخلاق خدايى مىتواند بود ، غير اين دو صفت از آنكه داغ حدوث و عجز هرگز از پيشانى خلقت او زايل نمىتواند شد - استغفر الله من الحشويات و الشطحيات . سلطان طبعى به شعر به غايت مناسب داشت چون خان زمان را كه نيز سلطان تخلّص داشت ديد و قصيدهاى در مدح او گذرانيد ، خان زمان هزار روپيه و خلعت در وجه صله به دو فرستاد و التماس نمود كه اين تخلص را براى خاطر من بگذار . او جايزه را رد كرده گفت سلطان محمّد نام من است كه پدر نهاده از او چون توان گذشت و نيز من پيشتر از شما به چندين سال به اين تخلص شعر مىگفتم و شهرت تمام به آن يافتهام . خان زمان گفت اگر نمىگذرى تو را زير پاى فيل مىاندازم و در غضبشده فيل را در آن معركه حاضر ساخت . او گفت كه زهى سعادت من كه شهادت يابم . چون وعيد و تهديد بسيار نمود ، مولانا علاء الدين لارى آخوند خان زمان گفت كه غزلى از ديوان مخدومى مولوى جامى - قدّس اللّه سرّه - كه در مجلس بود درميان بايد
هامش
( 1 ) . هر سه نسخه : سپكلى .