نازكدلم اى شوخ علاجم چه توان كرد * من عاشق معشوق مزاجم چه توان كرد
*
من به تابوت رفيعى رشكها بردم كه تو * همرهش گريانتر از اهل عزا مىآمدى
رباعى
زاهد نكند گنه كه قهّارى تو * ما غرق گناهيم كه غفّارى تو
او قهّارت خواند و ما غفّارت * يا رب به كدام نام خوش دارى تو
رباعى كه از آن بيست و شش تاريخ برمىآيد .
رهايى
از نسل شيخ زين الدين خوافى است . ديوانى مشهور دارد . از اوست :
كردى اميدوارم از لطف خويش يارا * برتافتى ز هر سو روى اميد ما را
*
سفر كردم كه شايد خاطرم از غم بياسايد * چه دانستم كه صد كوه غمم در راه پيش آيد
*
رازها زان گل مرا چون غنچه از خون دل است * راز دل گفتن به هركس بىنهايت مشكلست
*
ز چشم من چو اشك اى نازنين من روان مگذر * زمانى مردمى كن اينچنين از مردمان مگذر
*
ز تاب قهر نشانى مرا ميانهء آتش * به ناز گرم كنى دست از كرانهء آتش
*
به شكر آن دهن تنگ و ابروى چو هلال * چنان شدم كه نيارد مرا كسى به خيال
*
جفا همين نه از آن شوخ بىوفا ديدم * ز هر كه چشم وفا داشتم جفا ديدم
تو اى رفيق ز درد دلم نهاى آگاه * كه من از آن مه نامهربان چهها ديدم