تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
وسعت‌آباد كارخانهء عشق * بر سپاه محبتم تنگ است بس دراز است دست همت من * چه‌كنم پاى بخت من لنگ است اى دوايى حذر كه در كويش * فتنه بيدار و عشق در رنگ است
*
روشن آن ديده كه ديدن دانست * خرم آن دل كه تپيدن دانست كى كشد محنت اين تنگ قفص * مرغ روحم كه پريدن دانست در كنارم ننشيند هرگز * طفل اشكم كه دويدن دانست نتوان يافت دگر در خانه * صيد وحشى كه رميدن دانست نكند ميل دوايى به بهشت * چون گل از باغ تو چيدن دانست
*
روز هجران كه دم سوختن است * كار جان شعله برافروختن است در شب هجر كه جان بايد باخت * كار دل درد و غم اندوختن است اى جدايى چه بلايى كه مدام * دوزخ از بيم تو در سوختن است زان دو جادو طلب عشوه و ناز * مست را عربده آموختن است اى دوايى طلب وصل بتان * شعله و پنبه به هم دوختن است

رفيعى

مير حيدر معمّايى از كاشان است . فهم عالى و سليقهء درست دارد در فن معمّا و تاريخ بىبدل است ، بلكه غير از اين دو فن نمىداند كه امرى ديگر هم مىباشد . روزى شيخ فيضى گفت كه در هندوستان حالا معمّا متروك شده و عيب مىدانند . گفت به تقريب معمّا سالها در ولايت تعب كشيدم ، اكنون كه در اين وادى پير شده باشم خود را چگونه از آن مىتوانم گذرانيد . همراه خواجه حبيب الله از گجرات به لاهور آمد و روزى معتدّبه از سر كار پادشاهى و ديگران اهل دخل گرفت و بر كشتى نشسته متوجّه وطن گرديد . چون از هرمز گذشت ، نزديك به گيج و مكران رسيد كشتى او [ دچار ] تباهى شد و هرچه داشت به تاراج رفت ، از آن جمله چند جزو از تفسير بىنقط شيخ فيضى به توقيعات افاضل و ديوان او بود كه به ولايت براى شهرت فرستاده بود . اين اشعار از اوست :