پراكندگى در دلش افتاد و هواى هند كرد و برى از كشت و كار برنداشت . اكثر شعر به همان زبان روستايانه مىگفت و غزليات به زبان فصيح نيز بسيار دارد . چون طرز خواندن و نوشتن زبان خاصّ او بر عام دشوار [ بود ] بنابراين متروك شد . روزى شاعرى الفتى تخلّص را چوگان از دست خطا شده بر بينى خورد ، دانهى اين قطعه گفت :
الفتى بس كه شعر بد مىگفت * نيك زد باطن لوندانش
چرخ چوگانى از قضا بشكست * پشت بينى بهجاى دندانش
و مىگويند كه مراد از اين قليچ خان بود .
دوايى
همين حكيم عين الملك است . او از جانب والده از فرزندان علّامه مولانا جلال الدين دوانى است به لطف خصايل و حسن شمايل مخصوص و ممتاز است و در وادى كحّالى چشم درد عليل عديل او نديدهاند ، گاهگاهى به شعر مىپردازد و از اوست :
ز ابر غم نه ژاله بر من دلتنگ مىبارد * ز تأثير حوادث بر سر من سنگ مىبارد
چنان تندست با اهل دل آن شوخ جفاپيشه * كه گاه آشتى از غمزهء او جنگ مىبارد
دوايى از در احسان او كفر است نوميدى * كه ابر فيض او فرسنگ در فرسنگ مىبارد
*
رسد هر شب به گردون نالهام با آه و زاريها * سيهروزى چو من يا رب چهسازد با چنين شبها
*
هيچ ويرانى نشد پيدا كه تعميرى نداشت * درد بيدرمان عشق است اينكه تدبيرى نداشت
در شب زلف سياهش خواب مرگم در ربود * بو العجب خوابى پريشانى كه تعبيرى نداشت
وه چه عاشقكش نگاهى بود و آن منزل كجاست * كاندرو پيدا نشد يك سينه كو تيرى نداشت
*
هركس كه قطرهاى ز مى دوستى كشيد * بيزار شد ز باده و جام و سبو شكست
*
خيز اى دل كه يار در جنگ است * زندگى نزد عاشقان تنگ است
عاشقان را به راه سربازى * هر قدم صد هزار فرسنگ است