عمر خوش گوهريست قيمت دان * دولت و ملك را غنيمت دان
پادشاه ولى شعارى تو * در جهان از براى كارى تو
عدل و انصاف وجود و علم و سخا * لطف و احسان و خلق و مهر و وفا
همه دارى ز لطف يزدانى * چهكنم قدر خود نمىدانى
تو به خنده به فيل مست سوار * خلق در گريه بر سر ديوار
تو به دندان فيل دست زنان * مردم انگشت فكر در دندان
تو به خرطوم فيل پنجه گشا * آستين ما فشانده از دنيا
تو مقابل به شير درّنده * مردم از وهم هر طرف كنده
تو به جنگ پلنگ بازى كن * روكنان ما به پنجه و ناخن
تو ستاده به پيش حملهء گرگ * به تعجّب ز دور خرد و بزرگ
تو گلو گير مار اژدرسهم * خلق عالم به پيچوتاب ز وهم
تو شناور به بحر بىپايان * بر لبش دست شسته ما از جان
تو به چنگل بىشكار درون * خلق از ترس و وهم از بيرون
تو شب تيرهاى رفته يك مه راه * مردم از پى به نور مشعل آه
تو بهسرما برهنه گرديده * خلق در زير جامه لرزيده
تو به هامون بهجامهاى و به رخت * خلق غرق عرق به زير درخت
تو پياده به هرطرف رانده * ما سواره ز كوفت درمانده
تو به ميدان خصم جنگآور * لشكر از هر طرف تماشاگر
اين چه لطف است و اين چه غمخوارى * كه به ما و به خويشتن دارى
اين دليريست دور از اندازه * اين شجاعت به تو بود تازه
گرچه اينها هنر بود بىريب * ليك از پادشاه باشد عيب
شاه اگر دور از زيان باشد * مردم ملك در امان باشد
شاه از خويش اگر بود بىغم * همه زير و زبر شود عالم
با تو ما را جهان و جان بايد * بىتو جان و جهان چهكار آيد
خنجرا غور در فضول مكن * خاطر شاه را ملول مكن
اين حديث تو دور از معنى است * شاه ازين گفتگوى مستغنى است
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: توفيق سبحانى
ص١٥٦