حيايى
در گجرات با ميرزا نظام الدين احمد بود . اين اشعار از اوست :
پيغام دوست داغ جگر تازه مىكند * درد وداع و رنج سفر تازه مىكند
رباعى
عاشق رخ خويش بر درت سود و برفت * و آن مهر كه با تو داشت بنمود و برفت
يك شب به هزار حيله در بزم وصال * پروانه به شمع ديده بگشود و برفت
حالتى
نام او يادگار است ، خود را از نسل سلطان سنجر ماضى مىگرفت ، اما در تاريخ نظامى ميرزا احمد گفته كه از طايفهء جغتيه است ، به عنوان راستى و حسن عقيده موسوم است و صاحب ديوان است . او راست :
نماند آنقدر از گريهاى آب در جگرم * كه مرغ تير تو منقارتر تواند كرد
*
به جاى رشتهء پيراهنت اى كاش من باشم * به اين تقريب شايد با تو در يك پيرهن باشم
*
بر صفحهء عذار تو آن خط مشك سود * مضمون تازهاى است كه از غيب رو نمود
*
از قفا گيرم به بازى هر زمان چشم رقيب * تا شود از دولت ديدار جانان بىنصيب
*
كرده جا بر گوشهء چشم تو خال عنبرين * باز بهر صيد صيادى نشسته در كمين
*
در ناله ز رعنايى آن گل شدهام باز * گل ديدهام امروز كه بلبل شدهام باز
لعل دلجوى تو از تبخاله بس آزار ديد * وه كه گلبرگ ترا از ژاله آفتها رسيد
پدر حالتى ، والهى تخلّص داشت . اين مطلع از اوست :
ماه عيد ابرو نمود و خاطرم را شاد كرد * شكر للّه كز غم سى روزهام آزاد كرد