تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
جاه نمىتوانند به هم رسانيد و در اين ايام اثرى از آن در ديار باقى نيست نظير در زمانه نداشت . اين چند بيت از آن مثنوى است كه در وعظ و نصيحت پادشاه مىگويد :
شهريارا جهان عجب جايى است * هرزمان اندرو تماشايى است چرخ نيرنگ‌ساز شعبده‌باز * هرزمان بازيى كند آغاز پيش‌ازاين بوده‌اند در عالم * تاجداران با سپاه و حشم زان دليران پرهوا و هوس * ماند تاريخ‌هاى كهنه و بس گر به دنيا ثبات ديدندى * انبيا زو چرا رميدندى خسروا كار اين جهان حسود * اينچنين هست و بود و خواهد بود زين همه كاروبار پرخم‌وپيچ * نام نيك است اصل او آن‌همه هيچ غرضم اين بود ز پرسخنى * به تو نوبت رسيد تا چه كنى اين زمان كز تو يافت عالم زيب * حق نگهدار بادت از آسيب گر همايى پريد زين گلشن * بر سر ما تو باش سايه فكن سخن من كه بىريا باشد * گر نصيحت كنم روا باشد چون به خيريت تو مىكوشم * سخن حق ز تو چرا پوشم سخن زيد يا كه عمرو بود * بشنو گر ز نفس امر بود شاه بايد كه درگه و بيگاه * از خود و خلق و حق بود آگاه سهو مسكين زيان نان باشد * سهو شه آفت جهان باشد به گدا فكر حلق و دلق بود * در دل شاه فكر خلق بود به شود كار سلطنت به توزك * همچو فرمان شه به مهر اوزك چون ترا نوبت جهاندارى است * لازمت احتياط و هشيارى است تو چو شمعى و ملك تو خانه * خلق گرد تو همچو پروانه ذرّه نبود چو نور خور نبود * نيست پروانه شمع اگر نبود يعنى از تست زندگىّ همه * تو شبانىّ و اهل ملك رمه به چراگاهت آمده است گله * گله را چون توان گذاشت يله به تو فرمود حق نگهبانى * منصب انبياست چوپانى پس مكن رسم انبيا را گم * از خود آگاه باش و از مردم