جاه نمىتوانند به هم رسانيد و در اين ايام اثرى از آن در ديار باقى نيست نظير در زمانه نداشت . اين چند بيت از آن مثنوى است كه در وعظ و نصيحت پادشاه مىگويد :
شهريارا جهان عجب جايى است * هرزمان اندرو تماشايى است
چرخ نيرنگساز شعبدهباز * هرزمان بازيى كند آغاز
پيشازاين بودهاند در عالم * تاجداران با سپاه و حشم
زان دليران پرهوا و هوس * ماند تاريخهاى كهنه و بس
گر به دنيا ثبات ديدندى * انبيا زو چرا رميدندى
خسروا كار اين جهان حسود * اينچنين هست و بود و خواهد بود
زين همه كاروبار پرخموپيچ * نام نيك است اصل او آنهمه هيچ
غرضم اين بود ز پرسخنى * به تو نوبت رسيد تا چه كنى
اين زمان كز تو يافت عالم زيب * حق نگهدار بادت از آسيب
گر همايى پريد زين گلشن * بر سر ما تو باش سايه فكن
سخن من كه بىريا باشد * گر نصيحت كنم روا باشد
چون به خيريت تو مىكوشم * سخن حق ز تو چرا پوشم
سخن زيد يا كه عمرو بود * بشنو گر ز نفس امر بود
شاه بايد كه درگه و بيگاه * از خود و خلق و حق بود آگاه
سهو مسكين زيان نان باشد * سهو شه آفت جهان باشد
به گدا فكر حلق و دلق بود * در دل شاه فكر خلق بود
به شود كار سلطنت به توزك * همچو فرمان شه به مهر اوزك
چون ترا نوبت جهاندارى است * لازمت احتياط و هشيارى است
تو چو شمعى و ملك تو خانه * خلق گرد تو همچو پروانه
ذرّه نبود چو نور خور نبود * نيست پروانه شمع اگر نبود
يعنى از تست زندگىّ همه * تو شبانىّ و اهل ملك رمه
به چراگاهت آمده است گله * گله را چون توان گذاشت يله
به تو فرمود حق نگهبانى * منصب انبياست چوپانى
پس مكن رسم انبيا را گم * از خود آگاه باش و از مردم