حياتى گيلانى
از ياران دردمند و در اقسام شعر مستثنى و به تعريف حكيم ابو الفتح در ملازمت پادشاهى بوده ، نشو و نما يافت صاحب ديوان است و او را با سخنان اكابر سرى است ، اگرچه از مادّهء علمى عارى است ، اما جدّ و جهد و فهمى درست دارد و منصف است . او راست ، ابيات :
به هر سخن كه كنى خويش را نگهبان باش * ز گفتنى كه دلى نشكفد پشيمان باش
چه بال مرغ كه گر شغل روزگار اين است * ز مور هم قدمى وام كن گريزان باش
*
خدا به شكوه زبان من آشنا نكند * من و شكايت وانگه ز تو خدا نكند
رباعى
دايم تو ستم نمودهاى معذورى * نامى ز وفا شنودهاى معذورى
گفتى كه به من حرف جفا بهتان است * خود را تو نيازمودهاى معذورى
رباعى
تا پختن آرزو بود پيشهء تو * جز پاى تو ميخى نزند تيشهء تو
دشمن نكند آنچه تو با خويش كنى * اى خون تو بر گردن انديشهء تو
و له
درميان كافران هم بودهايم * يك كمر شايستهء زنار نيست
*
تا در فرو بندم به خود غمخانهاى بايد مرا * آباد كرده همتم ويرانهاى بايد مرا
از قصهء فردا و دى عالم پريشان مىشود * از گفتگوى درد خود افسانهاى بايد مرا
از كشتهاى اين جهان كان خرمن گاو و خر است * نى خرمنى نى خوشهاى نى دانهاى بايد مرا
گر تيغ غازى مىكشد ور تير كافر راضيم * من تشنهء خون خودم پيمانهاى بايد مرا
منشين حياتى پيش من شور مرا برهم مزن * من عاشقم تو عاقلى ديوانهاى بايد مرا