لسان الغيب در تعريف لسانى گفته . در هندوستان مدتى بود و رفت و باز آمد و بار ديگر چنان رفت كه باز نيامد . ديوان او مشتمل بر چهارده هزار بيت تخمينا بهنظر درآمده ، اما قماش نيك در آن بغايت اندك ديد . در تعريف فيلان پادشاهى مىگويد ، من القصيده :
نبود پشتهاى ريگ روان * فيلهايش كه در صف هيجاست
كز پى غرق كردن اعدا * هر طرف موجهاى بحر بلاست
و اسب و خلعت از خزانهء عامرهء در صلهء اين قصيده به او حكم شد و خازن در اداى آن تأخير نمود و اين قطعه گفت :
مشكلى دارم شها خواهم كنم پيش تو عرض * زآنكه زين مشكل مرا صد داغ حسرت بر دلست
سيم و زر انعام كردى ليك از خازن مرا * هم گرفتن مشكل و هم ناگرفتن مشكلست
و له
مهر مهرويان عالم را نباشد اعتبار * پرتو خورشيد در يك جا نمىگيرد قرار
*
سوزم همهدم سوز درونى كه چنين است * خوارم همهجا بخت زبونى كه چنين است
قطعه
چو پاكان حيدرى تا مىتوانى * كمالى كسب كن در عالم خاك
كه ناقص رفتن از عالم چنان است * كه بيرون رفتن از حمام ناپاك
حزنى
از افاضل عراق است ، در فترات هرات از آنجاى پرخطر سفر هند گزيد و به قصد نارسيده روى به بيابان عدم نهاد . او راست :
مرا بر سادهلوحيهاى حزنى خنده مىآيد * كه عاشق گشته و چشم وفا از يار هم دارد
ز نادانى بر او كرد همدم كار من ضايع * عجبتر اينكه بر من منت بسيار هم دارد
*
خرقه بر آتش نهم تا بوى ايمان بشنوى * از كهن دلقى كزو يك تار بىزنار نيست