به آتش كارت افتاده است جعفر * دو صد بلبل به اينجا يك سمندر
*
به پرسش گنهم روز حشر آخر شد * تمسّكات گناهان خلق پاره كنيد
*
اين چه صحرا بود و اين صياد صيدافكن كه بود * هيچ نخجيرى نشد پيدا كزو تيرى نداشت
*
نامهء دردى سوى دلدار مىبايد نوشت * درد دل بسيار شد با يار مىبايد نوشت
*
گر ز جعفر به همين دين و دلى خرسندى * من وكيلش كه دل و دين به تو ارزانى داشت
*
همّت نگر كه صد ورق دفتر اميد * صد پاره كردهايم و به خوناب شستهايم
*
گلستان را گلى از نو شكفته است * كه امشب تا سحر بلبل نخفته است
*
شهر گنجايش غمهاى دل من چو نداشت * آفريدند براى دل من صحرا را
*
گلههاى تو تمام از گله سركردن من * گلهء من همگى از گله نشنيدن تست
*
ميار خاطرش اى رحم و رنجم را مكن ضايع * كه خونها مىخورم تا بر سر بيداد مىآيد
*
جعفر ره كوى يار دانست * مشكل كه دگر ز پا نشيند
*
رسيد و مضطربم كرد و آنقدر ننشست * كه آشناى دل خود كنم تسلى را
حيدرى تبريزى
حاجى است و شاگرد لسانى در مقابل سهو اللّسان شريف تبريزى كه هم استاد وى است