جميلى كالپى وال
ولد شيخ جلال و اصل است كه خليفهء شيخ محمد غوث بود . از سماع و سرود ذوقى تمام داشت . جميلى اگرچه از حال پدر چندانى خبر ندارد ، اما خالى از طالب علمى و سليقهء شعرى نيست . هرچند اشعار مضحك نيز دارد . اين چند بيت يادگار از اوست : رباعى :
هرگه كه گل روى ترا ياد كنم * چون بلبل دلسوخته فرياد كنم
گر شادى وصل تو مرا دست نداد * بارى به غمت خاطر خود شاد كنم
*
سر زلفش مرا سوى جنون تا رهنمون گشته * دل ديوانهام پابستهء قيد جنون گشته
در مدح قاسم عليخان بقال حاكم كالپى در ضمن قصيدهاى گفته اين بيت كه :
بود نسبت تو به خيل خوانين * بسى ناملايم بسى نامناسب
و اين بيت هم منسوب به او مىدارند ، و الله اعلم :
موش دل را كه به صد خون جگر پروردم * ناگهان گربهء عشق آمد و دندان زد و برد
برادر بزرگش شيخ فضيل در وادى عربيّت دستگاهى غريب دارد و اشعار عربى فصيح دارد . اين مطلع قصيدهاى است از او كه در جواب معين الدين طنطرانى گفته كه :
يا جميل الوجه وجهى عن قديم الحال حال * راح روحى بالنوى و الدمع كالسلسال سال
روزى اين مطلع خواند چون هردو عزيز بغايت سبز فامند ، گفتم ظاهرا مخاطب در اين مطلع برادر خرد خود را ساخته باشند خيلى محظوظ شد و مطلع قصيدهء اصل اين است كه :
يا خليّ البال قد بلبلت بالبلبال بال * بالنوى زلزلت قلبى فهو بالزلزال زال
و شيخ فضيل توقيع نثر و نظم عربى بر تفسير شيخ فيضى نوشته كه دلالت بر كمال او دارد در اين ايام هردو برادر از لاهور متوجّه وطن معهود شدهاند ، اگر از نهايت كه عرض عام ائمهء هندوستان است در راه قصد تقاتل كفاتى يكديگر ننمايند عجب است .
چشتى
شيخ حسين صوفى ، دهلوى اصل است و چون مريد شيخ اسليم چشتى است . اين