و له
آنى كه لذت شب هجران نديدهاى * خود را ز روز وصل گريزان نديدهاى
خار ملامتى نگرفته است دامنت * خود را چو غنچه سر به گريبان نديدهاى
هرگز نبوده عشق ترا استقامتى * ذوق كم التفاتى جانان نديدهاى
با هيچكس جواب و سوالى نكردهاى * دارى دلى كه هيچ پشيمان نديدهاى
و له
بود دل از نگاه غير در دستش چو آن مرغى * كه طفل مكتب از بيم معلم سر دهد زودش
*
پس از عمرى كه چشمم بر جمال دلستان افتد * نقاب شرم تا رويش نبينم در ميان افتد
*
من آن نيمكه به قاصد دهم فسانهء خويش * كه سازدش ز پى مدعا بهانهء خويش
ز يك نگاه تو در بزم ما و همنفسان * چه جنگها كه نكرديم در ميانهء خويش
پدرش شاه قلى خان گفته :
رباعى
گه توبه و گاه كوزهء مىشكنم * يك بار دوبار نى پياپى شكنم
يا رب ز بد آموزى نفسم برهان * تا چند كنم توبه و تا كى شكنم
سبحان الله از كلوخ هم آتش مىجسته . بعد از مراجعت از سفر پتنه روزى جذبى و قاضى شمس الدين قزوينى و بعضى از شعراى احداث در راه بحث آن شعر حسين ثنايى كه :
گر بهمثل جا كنى در پس آيينه شخص * بيند تمثال خويش تافته رو بر قفا
درميان داشتند . چون نزديك رسيدم معنى بيتى را كه متنازع فيه بود از من هم پرسيدند .
گفتم كاروبار حالا بهجايى رسيد كه از شعر ياران تا تيتال فرقى نتوان كرد ؟ و تيتال در زمان سلطان حسين ميرزا در هرى مضحكى زبان دانى قالبى بود كه به عمامه و كشوفش و لباس علما در مجالس و مدارس مىرفت و جمعى از طلبه همراه وى مىبودند . اول بحثى چند به اسلوب مناظره درميان مىآورد و جذب قلوب مىكرد بعد از آن مصنوعات را به مهملات مخلوط مىساخت و ملايان خوبخوب را اشتباه مىشد .