و له
آواز كفششان به درد زهره از حيات * اصوات زشتشان نبرد راه در ضمير
رفتارشان چو آتش و گفتارشان چو جنگ * ديدارشان عقوبت و آوازشان نفير
گر در خيال دايه كند شخصشان گذر * كودك ز بيمشان نبرد لب بهسوى شير
*
اى از فروغ شمع رخت انور آينه * وى گشته از خيال تو جانپرور آينه
آيينه بهر ديدن خود پيشرو منه * در حال من نظر كن و منگر در آينه
آيينهوار در دلم آتش علم كشيد * تا جا نمود مهر رخت در هرآينه
تفّ سموم قهر تو گر شعله در شود * معكوس عكس خويش ببيند در آينه
ساقىنامه
بيا دل به ميخانهء اهل راز * بكش جام معنيّ صورت گداز
چنان خويش را كن ز صورت برى * كه از ديده گردى نهان چون پرى
مگر شوق آن رهنمايت شود * به كوى خرابات جايت شود
بيا ساقى آن شمع خلوتنشين * كه چون دست موسى است در آستين
به دستم ده و روشنم ساز دست * كه در وى گشايم به اعجاز دست
بيا ساقى از بهر رندان مست * به فصّادى شيشه بگشاى دست
نگه كن بهدور و مپرس از و بال * كه در قحط خون خوردن آمد حلال
بده ساقى آن كهرباى وجود * كه از جذب طبعش نمايم صعود
زنم خيمه بيرون ازين جاى پست * چو همت كنم زير پا هرچه هست
بيا ساقى آن بادهء گرم خون * ز مهرش شوم پرچو از مغز پوست
مخفى نماند كه علامت عامگيريها در اين ساقىنامه ظاهر است چه همهجا بيارا به معنى بيار داشته و عبارات اساتذه را نيز خيال كرده كه بر همين معنى بوده باشد و از اين غافل كه عبارت ايشان قطعهقطعه واقع است و بيت اول موقوف بر ثانى است . در قصيدهاى آفتاب كه اين بيت از آن جمله است گفته كه :
عكسش كند طبيعت روغن عيان در آب * سازد ز خاك قدرش اگر افسر آفتاب
قصيدههاى بلند دارد ، اما عبارت پست و همان مثل است كه ، فرد :