كه هر صورت مرا كز ديده آيد * به سوى معنيم رويى نمايد
و له
بىدرد را شراب محبّت كجا دهند * كيفيتى است عشق بتان تا كرا دهند
*
خواب ديدم با رقيبش در دل افتاد اضطراب * مرده بودم ديگر ار بيدار مىگشتم ز خواب
*
نظر چون افكنم وقت تماشا بر مه رويش * عتاب آلوده بيند سوى من تا ننگرم سويش
*
دزديده چون نگاه به آن نازنين كنم * چون بنگرد ز شرم نظر بر زمين كنم
*
طفل اشكم به ره يار سر خويش نهاد * خوشيتيمانه درين ره قدمى پيش نهاد
نازپرورده چو تاب ستم عشق نداشت * يار را نام جفا پيشه و بدكيش نهاد
*
افتم در اضطراب چو از من جدا شود * كان مه مباد با دگرى آشنا شود
ديوان غزل تمام كرده در هندوستان درگذشت .
بقايى
نورسيده از ولايت به دكن آمده با ملك قمى شاعر مىبود ، از آنجا در گجرات رسيده با ميرزا نظام الدين احمد بهسر مىبرد و مشغولى تخلّص مىكرد ، ميرزا تغيير نموده اين تخلّص به وى داد . شعر او حالتى دارد و چون وضع او هموار است از اوست :
تا عشق ز مژگان بتان نيشتر آورد * خون از رگ و از ريشهء من جوش برآورد
فرياد كه تا چشم زدم تير خيالش * در ديده فرو رفت و سر از دل بهدرآورد
و له
بهجاى اشك از چشمم دل افگار مىبارد * همه خون جگر زين ابر آتشبار مىبارد