منم كه غير غم اندوختن نمىدانم * تمام رشكم و واسوختن نمىدانم
به نور خاطر اگر روشناس خورشيدم * چراغ بخت خود افروختن نمىدانم
ابترى بدخشى
اسم بامسمايى است و سخن چند قالبى از فتوحات و فصوص الحكم ياد گرفته و در ايمان فرعون بحثى بجد مىكرد ، از آنجهت نام به وكيل فرعون برآورده اين مطلع از اوست :
فرد
گفتى وفا كنيم به احباب يا جفا * اى شوخ بندهء سخن اوّليم ما
الفتى قليچ خان
از طايفهء جان « 1 » قربانى است . به فضايل علمى و حكمى آراسته و داخل امراى پنجهزارى است و در دين پاك اعتقاد . چندگاه جملة الملكى بود و در اين ايام به دارايى كابل متعيّن و منصوب است . طبع نظم و سليقهء شعر دارد . اين چند بيت از اوست . ابيات :
تا ز عارض آفتاب من نقاب انداخته * ذرّه سان خورشيد را در اضطراب انداخته
كشتهء آن نرگس مستم كه در عين خمار * عالمى را كشته و خود را به خواب انداخته
*
دو ترك مست تو آشوب عقل و دين منند * كمان كشيده ز هرگوشه در كمين منند
*
نيست در دل غنچهء پيكان آن قاتل مرا * بىلبش خونى كه خوردم شد گره در دل مرا
الفتى يزدى
در علوم رياضى سليقهء درست داشت . همراه خان زمان بود و در آن فترات گرفتار شد .
اگرچه از كشتن امان يافت ، اما اجلش امان نداد اين مطلع از اوست . بيت :
هامش
( 1 ) . در دو نسخه : جانى قربانى .