مىگويند كه چون اين مطلع را در قندهار پيش مولانا صادق خوانده و تحسين طلبيده ، او گفته كه اين مضمون را از امير خسرو بردهاى كه چنين فرموده . بيت :
بسكه بگداخت ز هجرت تن پرسودايم * گر نهى طوق به گردن فتد اندر پايم
و له
اگر خواهم كه در راه تو از سنگ بلا افتم * ز هر مو بر من آيد سنگ و نگذارد ز پا افتم
غالبا مضمون سنگ چنان به دست افتاده كه براى ديگرى نگذاشته .
ايضا له
لاغرتنم ميان سگان بين به كوى خود * اين يك بهسوى خود كشد آن يك بهسوى خود
*
موى ژوليده كه آيد ز سر من تا پا * زان ميان موى سفيدى است تن من پيدا
يولقلى انيسى
تركمان شاملوست . در خدمت خانخانان است در شعر سليقهء ملايم دارد و مثنوى نوشته . او راست : ابيات :
آتشكده است دل ز خيال تو و بر او * داغ تو هندويى كه نگهبان آتش است
*
چو بينى شعلهاى را مضطرب آتشپرستى دان * كه روحش رفته و جسمش در آتشخانه مىرقصد
*
عشق و مغناطيس يك جنساند كز دل ناوكش * تا برون مىشد محبّت جذب پيكان كرده بود
ملا غنى امنى « 1 »
جوانى است نورس ، مدتى در گجرات با خواجه نظام الدين احمد بود ، اول خوفى تخلّص داشت خواجه تغيير نموده اين تخلص داد . حالا در ملازمت شاهزاده بزرگ مىباشد .
خالى از خوشطبعى نيست او راست : رباعى :
هامش
( 1 ) . لفظ « امنى » در يك نسخه .