در موسم گل عزم سفر كرد ازين باغ * دلها ز غمش تهبهته آغشته به خون شد
تاريخ وى از بلبل ماتمزده جستم * در ناله شد و گفت گل از باغ برون شد
و له
وصف قدّت به الف چون كنم اى نخل حيات * كه الف ساكن و قدّ تو بود در حركات
*
دل به فكر آن دهان در تنگناى حيرتست * حيرتش رو داده از جايى كه جاى حيرتست
*
غافل از ياد تو اى شيرين شمايل نيستم * گر تو از من غافلى من از تو غافل نيستم
رباعى
اثبات وجود را چه حاجت به بيان * چون خود همه اوست آشكارا و نهان
گويند به نفى غير بگشاى زبان * نفى چه كنم كجاست از غير نشان
رباعى
سجّاده نشين مشعبد چرخ كبود * سيماى صلاح صبح از رخ بنمود
شد بهر قيام راست در نيمهء روز * پيشين به ركوع رفت و ديگر به سجود
مير شريف امانى اصفهانى
سليقهء شعر دلاويز داشت و مدت بيست سال در هند اوقاتش به صفت تجريد گذشت .
اين ابيات از اوست . شعر :
دويد سيل سرشكم به سوى خانهء او * كه گرد غير بشويد ز آستانهء او
*
لعلت كه آب زندگى از وى نشان دهد * كو خضر تا ببيند و از ذوق جان دهد
*
تا به تيغت چو امانى سر خود دربازم * جان سپر ساخته در صفّ سپاه آمدهام
*
به بزم وصل تو زان غير اضطراب ندارم * كه سوى غير نظر مىكنى و تاب ندارم