امير قاضى اسيرى
صاحب فضايل و كمالات است چند سال پيش حكيم الملك تلمّذ كرده سرآمد تلامذهء او گشت . از خوشطبعان روزگار بوده ، چون آب و هواى هند به او سازوار نيامد و در ملازمت پادشاه بعد از نسبت آشنايى تمام رشدى نيافت ، آخر سال به ولايت رفته در بلدهء رى كه وطن آباى او بود از محنت دنيا بياسود و درگذشت . اين اشعار از آثار فكر بلاغت شعارش ثبت افتاد . نظم :
قاصد رقيب بودهاى و من غافل از فريب * بىدرد مدّعاى خود اندر ميانه ساخت
*
دى كه برحال من دلشده خنديدن داشت * اضطراب من و خنديدن او ديدن داشت
*
امروز اضطراب دل من زياده است * گويا شده به كشتن من گرم خوىتر
*
دلخستهام ز ناوك طفلى كه روزگار * در دست او نداده به بازى كمان هنوز
*
اميد وصل تو نگذاشت تا دهم جان را * و گرنه روز فراق تو مردن آسان بود
*
از غير كنم شكوه چون آن سيم تن آيد * شايد به هوادارى او در سخن آيد
*
هرگز نرود از دل من ذوق وصالى * كز ناز به من در سخن و چشم به ره داشت
مير امامى به منحچه مشهور
از سادات كابل است ، در سنهء احدى و ثمانين و تسعماية ( 981 ) در جونپور از اسب افتاد و به آن الم رفت . صاحب ديوان است . اين تاريخ او در نهايت شهرت است كه در وفات جغتاى سلطان نام محبوبى نازك نهالى بديع الجمالى گفته كه ، قطعه :
سلطان جغتا بود گل گلشن خوبى * ليكن سوى رضوان اجلش راهنمون شد