اى فلك وه كه دلم خسته و ويران كردى * خاطر جمع مرا باز پريشان كردى
گوهرى كان به كفم بود ز اغيار نهان * آشكار از نظرم بردى و پنهان كردى
سرو من بردى ازين باغ به زندان لحد * باغ را بر من ماتمزده زندان كردى
يوسفم را به كف گرگ سپردى و مرا * در غمش معتكف كلبهء احزان كردى
در گل تيره نهادى گل نورستهء من * روز من با شب تيره ز چه يكسان كردى
حاصل آن كس كه از او بود سروسامانم * بردى او را و مرا بىسروسامان كردى
آن برادر كه در اين شهر غريب آمده بود * جاش در دشت به پهلوى غريبان كردى
وقت گل آمد و شد جاى محمّد در خاك * جاى آنست كه از غصّه كنم بر سر خاك
آخر اى ديده چه ديدى كه ز عالم رفتى * ديده پوشيده ازين ديدهء پرنم رفتى
چشم تاريك مرا روشنى از روى تو بود * روشنى رفت ز دل تا تو ز چشمم رفتى
بودهاى چشم مرا همچو نگين در خاتم * چون نگين عاقبت الامر ز خاتم رفتى
دلت از هيچ ممر شاد نشد در عالم * حيف صد حيف كه ناشاد ز عالم رفتى
جان پاك تو درين مرحله بس غمگين بود * رخت بستى و ازين مرحلهء غم رفتى
بر دل از كار جهان هيچ نبودت بارى * بارى از كار جهان خوشدل و خرم رفتى
بودم از مهد ترا مونس و همدم همه دم * در لحد بهر چه بىمونس و همدم رفتى
رفتى و حسرت تو زين دل حيران نرود * غمت از دل نرود تا ز غمت جان نرود
كيست آن كس كه نشان تو به من گويد باز * خبر جان روان گشته به تن گويد باز
قصهء گل كه فروريخت ز آسيب خزان * كيست القصّه كه با مرغ چمن گويد باز
قاصدى كو كه غم و درد مرا روىبهروى * يكبهيك پيش تو بر وجه حسن گويد باز
با تو گويد سخنم را به زبانى و آنگاه * بهر تسكين ز زبان تو سخن گويد باز
تنگدل غنچهصفت گشتم و كس پيدا نيست * كز تو حرفى به من اى غنچه دهن گويد باز
هست صد پيچ و شكن در دلم از ماتم تو * كه به تو زين دل پرپيچ و شكن گويد باز
دور رفتى و نيامد ز ديار تو كسى * كه ز احوال تو يك شمّه به من گويد باز
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: توفيق سبحانى
ص٨٨