نگرداند و به درد عشق بزياند و هم در آن درد بميراند .
كسى كش روزى است اين سينهسوزى * مر او را و مرا هم باد روزى
و مثل اين واقعه سابقا هم روى نموده بود ، چنان كه يكى از شيخزادگان گواليار را كه نسبت قرابت شيخ محمّد غوث داشت و به عنوان صلاح و پارسايى موصوف بود بر يكى از اهل طرب :
در مغرب زلف عرض داده * صد قافله ماه و مشترى را
بر دامن هجر و وصل بسته * بدبختى و نيك اخترى را
در چنبر زلف كرده پنهان * دستار سپهر چنبرى را
در آگره مفتون شد و خبر به شاهنشاهى رسيد . به مقبل خان كه از جملهء مقربان بود آن مطربه را بخشيدند و شيخزاده از سر جان گذشته شبى در قصرى محفوظ كه معشوق را آنجا برده در به روى او برآورده بودند ، كمند همت انداخته برآمد و او را برآورد و چون حكم به شيخ ضياء الدين ولد شيخ محمّد غوث كه حالا بر جادهء هدايت و ارشاد قايم مقام پدر است فرمودند تا آن خويش را به مواعظ و نصايح دلپذير با آن خانه خراب حاضر ساخت و مىخواستند كه آن خانهبرانداز را عقد بسته به او بدهند و ليكن شيخ ضياء الدين و ديگران مانع آمدند او تاب نياورده خود را به زخم خنجر هلاك ساخت و نام او از جريدهء زندگى پاك گرديد و در ميان علما بر سر تجهيز و تكفين او اختلافى رفت و شيخ ضياء الدين مىگفت كه به مقتضاى اين حديث : « من عشق و عفّ و كتم ثمّ مات مات شهيدا » ، او شهيد عشق است همچنان به خاكش بايد سپرد .
شهيد خنجر عشقم به خون ديده آلوده * به خاكم همچنان پرخون سپاريد و مشوييدم
و شيخ عبد النبى صدر عالىقدر و ديگر علما و قضات كه تصديقچى صدر بودند ، مىگفتند كه او ناپاك مرده و آلودهء فسق بوده نه آسودهء عشق ، و الله اعلم . و به هر تقدير آن مطربه نيز در ماتم عاشق پيراهن صبورى چاك زده و بر خاك وى كفنى پوشيده خاكروبى آن مقبره اختيار كرد تا بعد از چند روزى در خلوت خانهء عدم رفته با يكديگر همدم و همقدم گشتند .