از طعنهء اهل عصر رستم * فارغ ز چنان بلا نشستم
در كوى جنون قدم نهادى * و آن رنج مرا به باد دادى
اكنون هم اگر علاجيابى * اميد كه رو از آن نتابى
نوعى بكنى كه اين فسانه * شهرت نكند درين زمانه
يعنى كه ز شهر من برآيى * وز منزل ما كنى جدايى
ليكن ز گمان دوستدارى * يك محرم راز خود گذارى
تا حال مرا چنانچه داند * هر روز به تو خبر رساند
و سيد موسى به موجب فرمودهء او سحرى رفته او را بهحالىكه معلوم است وداع كرد و غريو از جانبين برخاست و محرم رازى را در خدمت او گذاشت و خود به عزم ملازمت شاهنشاهى راه رنتهنبور پيش ديد همت ساخت .
چو آيم جانب كويت دو صد منزل يكى سازم * و اگر ز آنجا روم بيرون به هرگامى كنم منزل
و آن نازنين تاب دورى نياورده بعد از روزى چند به آن محرم متفق شده گفت كه شبى به صورت گدايان فرياد برآرى و من به حيلهء چيز دادن از خانه بهدرمىآيم و با تو از اين شهر بهدرمىروم و در آن وقت معهود به آن بهانه كه خواست از خانهء مادر و پدر برآمد و كنيزكى را كه ديدبان او بود در پى كار فرستاد و روى به فرار نهاد .
غمش تا يار من شد روى در راه عدم كردم * خوش است آوارگى آن را كه همراهى چنين باشد
و استعداد سفر قبل از آن ساخته بودند و سه روز در شهر پنهان بوده به خاطر جمع به جانب فتحپور و بيانه روانه گرديدند . اتفاقا از آنجا كه خداى عزّ و جلّ نمىخواست به يك بار در ميانهء راه خويشى از خويشان آن لعبت چون بلاى ناگهان پيدا شده او را كه خود مستور و افسانهاش چون روز روشن مشهور بود شناخت و دست در دامنش محكم زد :
غم را كه خبر كرد و بلا را كه نشان داد
عسسان پهلوان جمال كه در آن ايام كوتوال بود رسيدند و غوغاى عظيم برخاسته جميلهء گريخته را به خويشان و گريزاننده را به زندان سپردند تا از شكنجه به شدت و