تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
گرفت تا از عالم مثال به عالم خيال درآمدم و آن خواب به بيدارى مبدل شد و آن نازنين را عيان ديدم كه تاجى مكلّل از جواهر بر سر و دو شهپرى از نور دربردارد و بر من چون جادوزده‌ها افسونى خوانده حيران طلعت خويش گردانيده و بر پر و بال خويش گرفته به شهرى برد كه تعريف آن مگر در افسانه‌ها شنيده باشيد و در قصرى رفيع و منيع پر از عجايب و غرايب گوناگون و در هر گوشه‌اش خيل خيل پرى نژادان آرام گرفته :
هرچند كه آن مقام دلخواه * بوده به خدا بسى طرب‌گاه و آن جمله بتان حورزاده * بودند به خدمتم ستاده ليكن ز فراق دوستانم * آرام نمىگرفت جانم مىمردم از اشتياق مادر * مىسوختم از غم برادر هر لحظه درين تن بلاكش * هجر پدرم همى زد آتش با گريهء زار و آه جان‌سوز * چون رفت در آن مقام سه روز ديدند همه كه بس خرابم * بسيار ز غم در اضطرابم آگاه شدند از ملالم * كردند ترحّمى به حالم ز انسان كه مرا به خانه بردند * برده به چنان غمى سپردند آورده به خانه‌ام رساندند * زان محنت و درد وارهاندند
هندوان بىعقل اين حيلهء جميله را باور داشتند و اگرچه مصلحت در اخفاى آن قضيه بود ، اما بنابر غرضى روزى چند آن گنج را در حلقهء مار آهنين كشيدند و در بالاخانه مقفل و محبوس گردانيدند و سيد موسى از فراق به مرور مغلوب الحال شد و رسوايى تخلص آورد و از عقيلهء عقل به يك بارگى خلاص يافت .
دردا كه عشق باز به ديوانگى كشيد * خطّ جنون به دفتر فرزانگى كشيد اول قلم كه بر ورق ناز راند يار * بر حرف آشنا خط ديوانگى كشيد
و چون اين قصه كالشّمس فى نصف النّهار اشتهار يافت در هر مجلس از آن داستانى و در هر دهانى بيانى بود . دلارام پيغام به دست مشّاطه فرستاد كه من خود به هزار محنت و رنج عذرى و بهانه‌يى كه زنان را مىباشد ساخته از دست و زبان بدگويان فى الجمله خلاص يافتم :