صعوبت تمام مدت مديد رنجه گشته و به نوعى خلاص يافته خبر اين واقعه به لشكر نزد سيد بيچارهء آواره بردند و او كه از ضعف دورى مانند هلالى و خيالى شده بود ، از شنيدن اين خبر مأيوس گشته دل به مرگ نهاد و اسباب هلاك جمع شد و دانست كه مردن ديگر از براى كدام روز خوش است و گريبان صبورى چاك زده ، خواست كه به آگره آيد ، برادران مشفق و ياران موافق خواهى نخواهى او را گاهى نصيحت و گاهى به زجر و تهديد و ملامت و سرزنش نگاه مىداشتند تا آنكه اردوى ظفر قرين به مستقر سلطنت رسيد و سيد موسى كه داغ بود كباب گشت و در اين مرتبه هرچند جهد كرد ، ديدار يارش از آنكه در جاى مستحكم و محفوظ نگاه داشته بودند ميسر نشد . در اين اثنا قاضى جمال نام شاعرى هندى سيوكنپورى از توابع كالپى را كه با سيد نسبت مصاحبت جانى داشت دل بر او سوخت و وقت نماز شامى آن كنجنشين كاشانهء عفت را از آن كلبهء تاريك برآورده بر توسنى سركشى چون ابلق روزگار و بادپايى تندى چون سمند عمر ناپايدار رديف خود ساخته به راه كنار درياى جون بالا رويه آب روان شد و خويشان زن از عقب و مردم شهر نظارهكنان از پيش فريادزنان رسيدند و اسب در جرها و آب كندها كه براى چاه و باغ عمارات ساخته بودند ، چون خر در وحل ماند و چون مهرهء نرد در آن ششدر روى گذشتن نداشت و نازنين دلتنگ آمده خود را به ضرورت از خانهء زين بر زمين انداخت و قاضى را گفت تو جان خود به سلامت ببر و سلام مرا به آن گرفتار رسان و به زبان حال بگو كه : الحمد للّه على نعمة الايمان و الأسلام .
بر اذكيا معروض مىدارد كه اگرچه به مقتضاى وعدهء اختصار جاى اطناب در اين واقعه نبود ، اما چه توان كرد كه سخن عشق بىاختيار عنان قلم از قبضهء اقتدار بيرون برد و دراز نفسى واقع شد ، العذر العذر .
بشنو اى گوش بر فسانهء عشق * از صرير قلم ترانهء عشق
كار من عشق و يار من عشق است * حاصل روزگار من عشق است
چه كنم در سرشت من اينست * وز ازل سرنوشت من اينست
بهر اين آفريدهاند مرا * جانب اين كشيدهاند مرا
اميدوارى از درگاه كارساز بندهنواز اين است كه در اين دعوى مرا دروغگو