دلها ز كمال تشنگى گرم * لبها شده مهر بسته از شرم
يك خانهء خلوت و دو مشتاق * دلها شده جفت مانده تن طاق
ماندند دو خستهء دلافروز * در بازى طاق و جفت تا روز
اين است به نزد ما محبت * كز دل ببرد خيال شهوت
چون دل ز هواى نفس ميرد * كى عشق در آن قرار گيرد
نبود به جهان بىسروپاى * جز در دل پاك عشق را جاى
عشق است انيس جان پاكان * عشق است رفيق دردناكان
القصّه به صد لطافت و ناز * بگشاده هزار دفتر راز
ديدند قريب چون سحر را * كردند وداع يكدگر را
و در وقت وداع قرار چنان يافت كه معشوق از بستر خواب برخاسته خان و مان وداع كرده و از سر ننگ و ناموس گذشته همراه عاشق چون مهتاب با ماه و سايه از دنبال شخص روان شود و گفت :
كاى عاشق صادق وفاكيش * من با تو موافقم مينديش
عهدى كه نخست با تو بستم * آن عهد يكى است تا كه هستم
برخير كه فكر خود نماييم * وز بام دگر فرود آييم
تا آنكه نگشته است آگاه * دزديده رويم تا سحرگاه
و از آن محله سرعت از باد و تعجيل از آب استعارت كرده روانه گرديده در كاشانهء آشنايى معتمد عليه تا سه روز مختفى ماندند و خويشان نازنين خانهء سيد موسى را حلقهوار در ميان گرفته بنياد دعوى و خصومت نهادند و سيد شاهى برادر خرد سيد مشار اليه كه به فقير نسبت محبت صادق دارد و اين قصه را [ از ] اول تا آخر در مثنوى نظم كرده و بعضى ابياتش بالا مذكور شد ، جوابها مىداد و به لعلّ و ليت مىگذرانيد و آن دلبر از آن معركه خبردار گشته و دلش به سيد موسى سوخته كه مبادا از حاكم ضررى به او رسد و آن دلداده را به ضرورت رخصت داد و به وعدهء وصل باز اميدوار ساخت و خود از ترس خال بدنامى كه بر چهرهء او نشيند بازگشته به خانه رفت و بهانه آورد و گفت كه به فلان شب كه خواب در ديدهء من جا گرم كرد ، شخصى به آنچنان شكل دلرباى كه كسى در خواب هم مثل آن نبيند ، دست مرا