گويا اختر درگذر بود كه معا فترات واقع شد و آن غزل اين است كه اين مطلع از هاشمى است :
من كيستم عنان دل از دست دادهيى * وز دست دل به راه غم از پا فتادهيى
ديوانهوار در كمر كوه گشتهيى * بىاختيار سر به بيابان نهادهيى
گاهى چو شمع ز اتش دل درگرفتهيى * گه چون فتيله با دل آتش فتادهيى
بيرم ز فكر اندك و بسيار فارغم * هرگز نگفتهايم كمى يا زيادهيى
و اين مطلع نيز از هاشمى است :
لبت خندان بود از چشم گريانى كه من دارم * دلت جمعست از حال پريشانى كه من دارم
و خان خانان همينطور با وجود آنكه در خزينه هيچ نداشت ، يك لك تنكه به رام داس لكهنوى كه از كلاونتان اسليم شاهى در وادى سرود او را ثانى ميانتان سين توان گفت و در خلوات و جلوات با خان همدم و محرم بود و از حسن صوت او پيوسته آب در ديده مىگردانيد ، در يك مجلس از نقد و جنس بخشيده و همچنين حجاز خان بداؤنى را كه اولا در سلك امراى افغانان داخل بوده علم و نقاره و طوغ داشت بعد از آن در آخر عمر ترك سپاهىگرى نموده و به مدد معاش جزوى قناعت كرده در روش زهد و عبادت استقامت يافت در صلهء قصيدهيى كه مذيّل به نام خان ساخته بود يك لك تنكه نقد انعام داده او را امين تمامى سركار سرهند ساخته به آن صوبه نامزد گردانيد و مطلع آن قصيده اين است كه مطلع :
چون مهرهء نگين سما شد فرو به آب * پرگار خاتمش به زمين داد لعل ناب
آن سخن خواجه كلان بيگ درست شد كه شعرشناسى عالم بالا هم معلوم شد .
ديگر بدين قياس حاصل كه لك در نظر همت بلند خانى حكم يك داشت به خلاف اين خسان كه به روى آب آمدهاند .
بوى وفا گر شنوى از كسى * پاى « 1 » ببوسيش ز خسرو بسى
و در ذى قعدهء اين سال بعد از تعين اتكه خان به جانب پنجاب خواجه عبد المجيد هروى را به خطاب آصف خانى مخاطب گردانيده به حكومت دهلى منصوب ساختند و حسين قلى خان را به تقريب اينكه پدرش ولى بيگ و برادرش
هامش
( 1 ) . نسخه : پاى ببوسش ز طرفه بسى .