به دست حسن قلى خان روانه درگاه گردانيد و شيخ گدايى نيز عاقبت در حدود بيكانير مفارقت گزيد و سرّ مضمون :
و كلّ اخ يفارقه اخوه * لعمر ابيك الّا الفرقدان
ظاهر گرديد و شاهنشاهى از دهلى به عزيمت پنجاب به قصبهء جهجر رسيده بودند كه اين امارات را آوردند و مسرور شدند و در آن منزل شاه ابو المعالى به ملازمت رسيده از خبط دماغ خواست كه سواره دريابد او را مقيد ساخته به شهاب الدين احمد خان سپردند و هم در آن منزل پير محمّد خان شيروانى كه در گجرات انتظار موسم مىبرد ، خبر برهمزدگى معامله يافته و اسباب تفرقهء خان خانان شنيده به ايلغار رسيده ملازمت نموده خطاب ناصر ملكى يافتند ، اسباب و علامات خانى داده او را به تعاقب خان خانان نام زد فرمودند تا به سرعت به جانب مكّهء معظمه روان سازد و فرصت ندهد پير محمّد خان به تعجيل رفت و به تأنّى در ناگور توقف نمود از يك دو منزل دو رقعه نوشته به خان خانان فرستاد كه :
آمدم در دل اساس عشق محكم همچنان * با غمت جان بلا فرسوده همدم همچنان
خان خانان در جواب نوشته كه آمدن مردانه ، اما نزديك رسيده توقف كردن نامردانه و بعد از آنكه شاهنشاهى به دهلى مراجعت فرمودند منعم خان را از كابل براى وكالت طلبيدند و خان خانان از جهت ملاحظهء مالديو راجهء جودهپور كه با جمعيت تمام سر راه گجرات گرفته بود از ناگور به بيكانير آمد و از خبر تعاقب پير محمّد خان آزار بسيار يافته مأيوس شد و به اغواى بعضى ديو مردم عازم پنجاب گشت و اهل و عيال و اموال را به همراهى خلف صدق خود ميرزا عبد الرحيم كه حالا به منصب خان خانانى و سپهسالارى مخصوص است در سنّ سه سالگى در قلعهء تبرهنده كه جاگير شير محمّد ديوانه پسرخواندهء خان خانان بود نگاه داشت و خبر در ديبالپور رسيد كه ديوانهء مذكور آن همه اسباب و اشيا را متصرف شده انواع اهانت به متعلقان خانى رسانيد و خواجه مظفر على ديوانه را كه آخر مظفر خان گشت و درويش محمّد اوزبك را با سخنان نصايحآميز و دلآسا نزد ديوانه فرستاده باشد كه تا از حركات شنيع خود پشيمان شده به اصلاح باز آيد ، اما ديوانه را سگ گزيده بود .