چو دولت خواهد آمد بندهيى را * همه بيگانگانش خويش گردند
چون برگردد زمان نيكبختى * در و ديوار بر وى نيش گردند
و پيشتر از همه قيام خان كنگ اين راه را سر كرد او هركس را كه مىرفت شهاب الدين احمد خان و ماهماتكه به زيادتى منصب و جايگير اميدوار ساخته پايهء تقرب او مىافزودند و از جهت رعايت حزم در پى استحكام قلعه شدند و خان خانان در آگره با جمعى از مخصوصان خويش كنكاش طلبيد . راى شيخ گدايى با چندى ديگر اين بود كه پيش از آنكه پلهگران شود خود به ايلغار رفته شاهنشاهى را به دست بايد آورد تا مجال دخل حسّاد فساد نباشد . خان خانان اين راى را نپسنديد و گفت چون مزاج شاهنشاهى از من متغير شده است ظاهرا ديگر صحبت راست نيايد و صورت ديگر خود چه احتمال دارد ، چه بعد از آنكه عمرى در دولتخواهى صرف كرده باشم در زمان پيرى داغ بدنامى بر پيشانى حال خود نهادن موجب خسران ابدى است . چون هميشه سير اماكن شريفه مركوز خاطر وى بود جهاز سفر حجاز نموده متوجه بيانه شد تا به راه ناگور رود و بر ما فى الضمير خويش اطلاع داده همه را رخصت درگاه داد و بهادر خان را كه از مالوه طلبيده بود همراه اين مردم روانه گردانيد و محمّد امين ديوانه را از حبس قلعهء بيانه خلاص بخشيد و گذاشت .
بقايى نيست هيچ اقبال را چند آزمودستى * خود اينك لابقا مقلوب اقبالست برخوانش
و اهل دخل به عرض رسانيدند كه خان خانان داعيهء رفتن پنجاب دارد و شاهنشاهى از دهلى به دست مير عبد اللطيف قزوينى پيغام فرستادند كه مقصود ما از اين آمدن پرداختن مهمات ملكى بود به طريق استقلال به ذات خود و چون از مدتى باز ميل تجرّد داشتهايد و داعيهء سفر حجاز كرده مبارك خواهد بود . حالا از پرگنات هندوستان آنقدر كه خواهيد متصرف شويد گماشتههاى شما محصول آنها هر جا كه باشيد مىرسانيده باشند . خان خانان به سمع رضا شنيده از ميوات عازم ناگور گشت و از اعيان با او غير از ولى بيگ ذو القدر و حسن قلى خان كه خان جهان شد و اسماعيل قلى خان برادرش و شاه قلى خان محرم و حسين خان خويش مهدى قاسم خان كسى ديگر نماند و از ناگور اسباب حشمت را از نقاره و علم آنچه داشت