آن به يك سال در شبى كه يعقوب بر سر محمّد قاسم خان شبخون آورد ، كشته شده بود .
دريغا ز ياران صاحبنظر * كه بوديم يك چند با يكدگر
دريغا ز ياران خاكى نهاد * كه رفتند زين خاكدان همچو باد
دريغا كه اين ديدهء خونفشان * نمىبيند اكنون از ايشان نشان
دمى چند گفتند خامش شدند * زياد حريفان فرامش شدند
يكى نيست ز آن غمگساران همه * من و غم كه رفتند ياران همه
به بالين چهسان سر نهم خوابناك * حريفان همه كرده بالين ز خاك
كند كنج تنهاييم دل هوس * ندارم سر صحبت هيچكس
دريغا كه پردهنشينان راز * نرفتند جايى كه آيند باز
ز آشفتگى چون بر آن فرش درد * فتادم چو خاك و نشستم چو گرد
بر آن خاك فرياد كردم بسى * به گوشم نيامد جواب از كسى
و به تاريخ بيست و دوم جمادى الثانى سال نهصد و نود و هفت به عزم سير كشمير كه آن را باغ خاصه ناميدند از كابل روان شدند و اهل محل را با شاهزاده سلطان مراد در بهنبر كه از آنجا راه كشمير شروع در كوهستان مىكند گذاشته به طريق ايلغار رفتند و تماشاى ولايت به اجمال كرده فرمان به شاهزاده آمد كه اهل محل را به رهتاس برده انتظار قدوم مىبرده باشد و در اين ايام علامه عصر شاه فتح الله شيرازى در كشمير تب محرق پيدا كرد . چون خود طبيب حاذق بود معالجه به خوردن هريسه نمود و هرچند حكيم على در آن ايام منع مىكرد ممتنع نشد و متقاضى اجل گريبانگير او گشته كشان كشان به داربقا برد و در تخت سليمان كه كوهى است در نزديكى شهر كشمير پهلوى قبر سيد عبد الله خان چوگان بيگى مدفون شد و ملك الشعرا شيخ فيضى در مرثيهء او تركيببندى گفته و اين ابيات از آن است كه :
دگر هنگام آن آمد كه عالم از نظام افتد * جهان عقل را در نيم روز علم شام افتد