و الله اعلم .
و در اين ايام حكيم عين الملك با ايلچيان ميرزا جانى رسيده انواع پيشكش گذرانيده مورد مراحم خسروانه گشت و در ماه جمادى الاول سنهء سبع و تسعين و تسعمائة ( 997 ) ترجمهء كتاب راماين را در عرض چهار سال نوشته و مثنى تمام ساخته گذرانيدم و چون در آخر آن نوشته بودم كه :
ما قصه نوشتيم به سلطان كه رساند * جان سوخته كرديم به جانان كه رساند
بسيار مستحسن افتاد . پرسيدند كه چند جزو شده به عرض رسانيدم كه بار اول مجملا قريب هفتاد جزو و مفصلا در مرتبهء ثانى صد و بيست جزو شده ، حكم فرمودند كه ديباچه چنانچه رسم مصنفين مىباشد نيز بنويس و چون انتعاشى چندان نداشت و نيز خطبه بىنعت بايستى نوشت اغماض نمودم و از آن نامهء سياه كه چون نامهء عمر من تباه است پناه به خدا مىجويم . نقل كفر كفر نيست و كلمهء رد كفر مىخوانم چه مىترسم كه مبادا اين نسخه كه همه به كره و حسب الامر نوشته شده نفرين بار آرد ، اللّهمّ انّى اعوذ بك من ان اشرك بك شيئا و انا اعلم و استغفرك لما لا اعلم به و تبت عنه و اقول لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه اين توبه من كه نه توبهء پاس است به درگاه ثواب وهاب مقبول گردد و در اين ايام قلابى شيخ كمال بيابانى نام از كنار آب راوى آورده تعريف كردند كه در عين حرف و حكايت در طرفة العين از آن طرف آب رفته فرياد مىزند كه فلانى به خانه خود رويد . او را در خلوت در كنار آب برده گفتند كه ما طالب اينطور چيزهاييم ، اگر اين خارق عادت به ما مىنمايى هر چه از مال و مملكت داريم از آن توست و ما هم از آن توايم چون از او صدايى و ندايى ظاهر نشد ، فرمودند پس دست و پا بسته تو را از بالاى قلعه مىاندازيم ، اگر از آب سلامت به درآمدى فبها و الا به جهنم رفته باشى ، عاجز شده اشارت به شكم كرده گفت كه آن همه براى پر ساختن اين دوزخ مىكرديم . او خود يك مترّش پسرى لاهورى داشت كه در وقت حرف زدن آن قلاب نماز شام آن طرف آب رفته و نام مخاطب گرفته به آواز مشابه پدر فرياد مىزد كه فلانى برو و اين قلاب به بهانهء وضو در كنارهء آب ميان جرّى پنهان مىشد و ثانى الحال او را چون در بكر فرستادند و آنجا نيز لاف كرامات زده با خان خانان و دولت خان وكيل او صد مثل اين طرفگى مىكرد ،