چو درويش سپاهى بود خاك پايش ار يابم * كشم در چشم بخت خويش چون كحل صفاهانش
به بالينش ز قنديل دل خود سوختم شمعى * اگرچه مشعل ربّانى آمد نور ايمانش
بساط مرقد او ساختم نمناك از اشكى * اگرچه ابر رحمت شست از باران غفرانش
در اين سال حكم شد كه هر قوم ترك علوم عربيه نموده غير از علوم غريبه از نجوم و حساب و طب و فلسفه نخوانند و « كساد فضل » تاريخ يافته شد و در شعبان سال مذكور مانسنگه به درگاه آمد و در اين سال خبر رسيد كه عبد الله خان ، هرى را فتح نموده على قلى خان حاكم آنجا را با جمعى بىشمار از تركمانان و اهل شهر به قتل آورد و « شكست هرى » تاريخ يافتند و در محرم سنهء ست و تسعين و تسعمائة ( 996 ) مانسنگه به حكومت ولايت بهار و حاجىپور و پتنه نامزد شد و در شب عاشورا او را در خلوت با خان خانان جام دوستگانى داده حرف و حكايت اراده در ميان آورده در مقام امتحان شدند ، او بىتكلفانه به عرض رسانيد كه اگر مريدى عبارت از جانسپارى است آن خود در كف دست نهادهايم ، چه احتياج به امتحان ديگر و اگر غير اين است و سخن در دين داريد ، هندو خود هستم و اگر فرماييد مسلمان مىشوم و راه ديگر خود نمىدانم كه كدام است ؛ به همين گذشت و پيشتر نكافتند تا به جانب بنگ روان شد و در همين ايام حكومت كشمير به ميرزا يوسف خان رضوى مشهدى مقرر فرموده محمّد قاسم خان را از آنجا طلب داشتند و در دوازدهم صفر سنهء ست و تسعين و تسعمائة ( 996 ) محمّد صادق خان را به دفع يوسف زئى به سواد بجور رخصت داده جايگير مانسنگه از سيالكوت و غيره به او عنايت شد و اسماعيل قلى خان را از سواد بجور طلبيده در گجرات قايممقام قليج خان ساختند و قليج خان را به درگاه طلبيدند .
و در اين ماه ميرزا فولاد بيگ برلاس ، نيمشبى ملا احمد رافضى را كه سبّ صحابه علانيه مىكرد به بهانه از خانه برآورده كشت و تاريخ آن « زهى خنجر فولاد » يافته شد و ديگرى « خوك سقرى » گفت و الحق آن سگ زمانى كه نزع داشت ، فقير