به هنگام آن بيضه پروردنش * ز انجير جنت دهى ارزنش
دهى آبش از چشمهء سلسبيل * در آن بيضه گر دم دمد جبرئيل
شود عاقبت بچهء زاغ زاغ * كشد رنج بيهوده طاووس باغ
بنابر آن به جهت دفع و رفع طايفهء روشنايى روستايى كه در حقيقت عين تاريكى است و بعد از اين به تاريكى تعبير خواهد يافت كابل را به جايگير مانسنگه تعين كردند تا استيصال آن متمرّدان نمايد .
و در ماه صفر اين سال سعيد خان گهكر و بيربر ملعون و شيخ فيضى و فتح الله شربتى و ديگران را به كمك زين خان رخصت كردند و بعد از چند روز حكيم ابو الفتح و جمعى ديگر را نيز از پى اين جماعت روان ساختند و اين عساكر به زين خان ملحق شده افاغنه را به تاراج داده در اسير ساختن زن و فرزند ايشان تقصيرى ننمودند و چون به كوتل كراكر نام فرود آمدند ، شخصى خبر نزد بيربر آورد كه افغانان امشب داعيهء شبخون دارند ، اگر از اين درهء تنگ كه فرود آمدهايد و عرض آن زياده از سه چهار كروه راه نيست عبور شود ، خاطر از دغدغه جمع گردد . روز نزديك زوال بود كه بيربر از خودسرى و خيرهگردى و خودنمايى بىآنكه با زين خان مشورت نمايد كوچ بىمحل كرد و ارادهء گذشتن از دره نموده و تمامى لشكر بىسر از عقب وى روان گشت و چون وقت شام متوجه تنگى شدند ، افغانان از اطراف كوه چون مور و ملخ در شور شده از بالا تير و سنگ را چون باران مىريختند و در آن گريوه بلاد مغاره اجل از تنگى راه و تاريكى شب خلايق راه گم كرده در مغاكها وادى هلاك پيش گرفتند و سروپا گم يكى به ديگرى نپيوست و شكست عظيم افتاد و قريب به هشت هزار كس و زياده به فنا رفت و بيربر كه از ترس جان راه فرار پيش گرفته بود به قتل رسيده در سلك سگان جهنم داخل شد و پارهيى از جزاى اعمال شنيعهء خود يافت و خيلى از امرا و اعيان چون حسن خان پنى و خواجه عرب بخشى خان جهانى و ملا شيرى شاعر و جماعت كثير در آن شب هلاك شدند و اسيران را كه مىتواند در قيد شمار آورد ! و تاريخ اين شد كه : « از خواجه عرب حيف » به كمى يك عدد و حكيم ابو الفتح و زين خان در پنجم ربيع الاول اين سال شكست يافته به محنت بسيار خود را به قلعهء اتك رسانيدند و چون همچون بيربر