جهت خبط احوال وى از ضبط به دررفته بود ، الان كماكان .
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا به وقت مرگ از دست
و در بيست و هفتم اين ماه از آب بهت عبور واقع شد و در اين منزل محمّد على خزانچى كه به كابل تعين بود آمده معروض داشت كه بعد از واقعهء ميرزا محمّد حكيم ، فريدون خان و كيقباد و افراسياب پسران ميرزا را كه به جهت صغر سنّ دخلى در مهمات ملكى نداشتند به اهتمام امرا به ديدن مانسنگه آمدند و مانسنگه پسر خود را با خواجه شمس الدين خوافى در كابل گذاشته و جميع آن مردم را دلاسا داده به ملازمت مىآيد .
و پنجم ماه ذى حجه راول پندى كه قصبهيى است ما بين اتك بنارس و رهتاس منزل شد و مانسنگه پسران و نوكران ميرزا محمّد حكيم را همراه آورد و به هركدام ايشان عنايات و امدادات خرجى و علوفهء لايق فرمودند و از نواحى اتك بنارس ميرزا شاهرخ و راجه بهگوان داس و شاه قلى خان محرم را با پنج هزار سوار به تسخير ولايت كشمير رخصت فرمودند و هم در اين روز اسماعيل قلى خان و راى سنگه دربارى را بر سر بلوچان و زين خان كوكه را با فوجى آراسته بر سر افغانان سواد و بجور روان ساختند .
و در يازدهم محرم مكرم سنهء اربع و تسعين و تسعمائة ( 994 ) اتك بنارس مخيم شد و چون پيش از اين به بيست و پنج سال هندوستانى سپاهى خود را پير روشنايى نام كرده ، چنانچه گذشت ، در طايفهء افغانان درآمده و اكثر احمقان را مريد ساخته مذهب الحاد و زندقه را رواج و رونق داده و تصنيفى را خير البيان نام نهاده در آن بيان عقايد فاسدهء خود نموده و به مقر اصلى سرنگون رفته پسر او جلاله نام كه در سنّ چهارده سالگى در سنهء تسع و ثمانين و تسعمائة ( 989 ) در وقت مراجعت رايات عاليات از كابل به ملازمت رسيده و مورد مراحم شاهنشاهى گشته و از شقاوت جبلّى موروثى و مكتسبى فرار نموده و باز در ميان افغانان رفته و قطع طريق بنياد كرده و خلقى كثير را به خود متفق گردانيده راه هندوستان و كابل را مسدود ساخته بود .
اگر بيضهء زاغ ظلمتسرشت * نهى زير طاووس باغ بهشت