خود در آنجا گذاشت و بعد از چندگاهى غزنين خان و سيد جمال الدين نبيرهء سيد محمود بارهه را كه از مدت چند سال باز تقريب عشقبازى با يكى از اهل طربخانه سياه يمين نامى كه حالا او را اهرمنى توان گفت ، از درگاه گريخته در دامن كوه رفته و جمعيت به هم رسانيده پرگنات نواحى را مىتاخت و راهها مىزد عاقبت از دامن كوه در پتن گجرات پناه به عموى خويش سيد قاسم برد ، حسب فرمان از پتن كه جايگير سيد قاسم است طلبيده مقيد به لاهور فرستاد . آخر غزنين خان را به صبيهء ميان محمّد وفا خزانچى مرحوم كدخدا ساخته براى خاطر ميان فتح الله شربتى خسرپورهء او رعايت و تربيت نموده در ملازمت نگاه داشته و سيد جمال الدين را در نخاس بر سر دار كشيده تيرباران كردند ، سر عاقبت بلندى او از عشق اين بود .
و در اين ايام عرض داشت مانسنگه و خواجه شمس الدين از اتك بنارس رسيد ، به اين مضمون كه ميرزا محمّد حكيم بر بستر ناتوانى افتاده و فريدون از پشاور كاروانى را همراه گرفته متوجه كابل شده ، در كوتل خيبر به پسر روشنى ملحد كه هندوستانى بود با اندك دانشى و حالا به پير تاريكى اشتهار يافته جنگ واقع شد و منهزم به پشاور رسيد ، اتفاقا آتشى در قلعه افتاد و هزار شتر بار سوداگران سوخت و فريدون از آن آتش چون دود گريخته از راه ديگر به كابل متوجه شد و هفتاد كس از ممرّ تشنگى و بىآبى در راه هلاك شدند و در خلال اين احوال خبر رسيد كه عبد الله خان بر سر ميرزا سليمان از شمار بيشتر لشكر نامزد گردانيده او را بعد از استيلا كه حكم خانه روشن كردن چراغ داشت از بدخشان به درآورده تمام آن را متصرف گشت و ميرزا تاب مقاومت به آن لشكر نياورده متوجه كابل گرديده و هم در اين ايام خبر از كابل رسيد كه ميرزا محمّد حكيم به جهت ادمان شراب امراض متضاده به هم رسانيده بر بستر ناتوانى افتاده رعشه پيدا كرد و در دوازدهم شعبان سنهء ثلث و تسعين و تسعمائة ( 993 ) از سراى وحشت و غرور به عالم به جهت و سرور رحلت نمود .
نگر تا چند گردد دور افلاك * كه يك نوباوه بيرون آرد از خاك
چو گشت آن سروبن در زيور و زيب * به خاك اندازدش باد از يك آسيب
و در سوم ماه رمضان مبارك اين خبر وحشت اثر را منهيان به عرض رسانيدند و