ايلغار آمد و عرايض ميرزا محمّد حكيم رسيد كه بدخشان به تمام به تصرف عبد الله خان اوزبك درآمد و ميرزا سليمان كه از مكهء معظمه آمده بر بدخشان استيلا يافته بود و ميرزا شاهرخ جنگ با اوزبك كرده شكست يافته هر دو به طريق التجا به هند مىآيند .
و در اوايل ذى قعدهء اين سال عريضه مانسنگه از اطراف نيلاب رسيد كه ميرزا شاهرخ به نيلاب آمد و او پيشواز رفته شش هزار روپيه نقد و اقمشهء بسيار و پنج فيل به رسم پيشكش گذرانيد و از آب سند عبور واقع شد ، اين خدمت او بسيار مستحسن افتاد .
در اين سال چندى از اعيان امرا به مستقر اصلى شتافتند از آن جمله محمّد باقى خان برادر ادهم خان در ولايت كرهه كتنگه كه جايگير او بود و غازى خان بدخشى كه از الهآباد به جانب اوده مرخص شده بود و همانجا داعى حق را لبيك اجابت فرمود . او در آخر عمر چنان ضعيف شده بود كه بر قاليچه برداشته به دولت خانه مىآوردند . چون كسى پرسيد كه چه حال داريد ؟ گفت الحمد لله كه به قوت حرص برپايم و بر هركس از نوكران مبرم خود كه دعا مىكرد ، مىگفت الهى تو هم هزارى شوى كه تو قدر مرا بدانى . شبى در پيشخانهء قليج خان كه جمعى عظيم به جهت افطار رفته بودند تفسير سورهء
إِنَّا فَتَحْنا
مىگفت دخلى كردم . او توجيه نموده در اين اثنا درشتى كرد . گفتم سبحان الله اخلاق بزرگان ولايت هم معلوم شد . گفت به خاطرت مىرسيده باشد كه اين شدت از جهت منصب هزارى است . گفتم ظاهر همين است . خيلى درهم شد ، آخر به وساطت آصف خان بخشى آية
الصُّلْحُ خَيْرٌ
خوانديم و آن تكلف بر طرف گشت و روزى كه از الهآباد كوچ شد فقير را با غازى خان تا خيلى راه مذاكرهء علمى و نقل سخنان مشايخ كبار بود و يكديگر را وداع كرديم و آن آخرين ملاقات بود . ديگر سلطان خواجه كه او نيز از جملهء مريدان خاصّ الخاص بود و بعد از دفن در قبر او كه به اختراع خاص بود شبكهيى مقابل نيّر اعظم گذاشتند تا فروغ آنكه پاككنندهء گناهان است هر صباح بر رويش افتد و مىگفتند كه بر دهانش زبانهء آتش نيز رسانيده بودند ، و الله اعلم بحقيقة الحال و ملا احمد تته « سلطان الخوارج » به كمى يك عدد تاريخ يافت .