تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧
به او داشت بخشيد و گذاشت . چون اخبار خان زمان به عرض درگاه رسيد غيرت شاهنشاهى تاب نياورده فرمان طلب شاهم بيگ به نام خان زمان از آگره و دهلى به جونپور صادر شد و فرمانى ديگر به نام جايگير داران آن حدود صدور يافت كه اگر خان زمان در اين باب اهمال ورزد بر سر او اغناغ ، يعنى جمعيت كرده به سزا رسانند . خان زمان ، برج على نام ، معتمدى را از نوكران خود به جهت تلافى اين تقصيرات و تدبير كار از دست رفته به در خانه فرستاد . او نخست از همه به منزل پير محمّد خان كه نيابت مطلق از جانب خان خانان داشت و منزل او بر سر برجى بود رفته پيغام گزارد و شايد سخنى درشت هم در اين ضمن گفته باشد . پير محمّد خان او را از بالاى برج پايان انداخت تا خرد گشت و از قساوت قلب به قهقهه گفت كه اين مردك حالا مظهر اسم خود گرديد . خان زمان اين خبر شنيده و دل به مفارقت شاهم بيگ نهاده به زبان حال مىگفت :
وصل چو سر زد ز ولايت برون * باد فراق ز نهايت برون ( كذا ) در هوس وصل بود سينه سوز * وعده به دكانچهء مويينه دوز
و به حسب ضرورت او را رخصت پرگنهء سرهرپور كه هيجده كروهى جونپور است و به جايگير عبد الرحمن بيگ مقرر بود داد تا ايامى چند در آنجا به سير و شكار مشغول باشد و بعد از آنكه اطفاء نائرهء غضب شاهنشاهى شود مراجعت نمايد . شاهم بيگ ، عبد الرحمن بيگ را گرفته در آن قصبه كه حوض آبى صاف و باغى روح‌افزاى و عمارتى دلكش ميان حوض دارد جاى نزه و مرفه است آمده به سر مىبرد تا آنكه روزى مجلس شراب داشتند و سرگرم شدند . شاهم بيگ به مقتضاى آنكه :
سرود و عاشقى و مىپرستى * سبب شد هر سه چيز از بهر مستى شراب و عاشقى چون شد به هم يار * معاذ الله به رسوايى كشد كار
از عبد الرحمن بيگ ، آرام جان را طلبيد . او عذر نكاح آورد . شاهم بيگ از او آزرده خاطر گشته آن محبت در ساعتى به عداوت انجاميد .
ديده‌ام بسيار كز سير سپهر بيمدار * دوستان دشمن شدند و دوستيها دشمنى
و از روى غرور و مستى شراب و جوانى فرمود تا عبد الرحمن را بستند و