خاصهء شاهنشاهى بر سراپرده سراى او بدمظنگى واقع شد و اتكه خان در لاهور آمده همه پسران را همراه آورده به منزل خان خانان سوگند كلام مجيد خورد تا شبهه مرتفع گشت و در اين سال سلطان آدم گهكر در لاهور به وسيلهء ملا عبد الله سلطانپورى به ملازمت درگاه شتافت و در ميان خان خانان و او عقد اخوّت صورت بست و به حضور بندگان شاهنشاهى نزاعى كه ميان كمال خان و برادرزادهء او بود به اصلاح انجاميد و سلطان آدم به اعزاز و احترام تمام و انعام و اكرام موفور به جانب وطن مألوف مراجعت نمود و بعد از گذشتن موسم بشكال ، اعلام شاهنشاهى به جانب دهلى نهضت فرمود و در منزل جالندهر صحبت عقد خان خانان به مهد علياى سليمه سلطان بيگم دختر ميرزا نور الدين محمّد خواهرزادهء پادشاه غفران پناه منعقد شد و جشن عالى ترتيب يافته نثارها و ايثارها وقوع يافت .
و به تاريخ بيست و پنجم جمادى الثانى سنهء خمس و ستين و تسعمائة ( 965 ) موكب عالى به دهلى نزول فرمود و خان خانان در آن ايام در هفته دو روز به ديوانخانه آمده به اتفاق اعيان مملكت مهمات به فيصل مىرسانيد و از جمله سوانحى كه در آن ايام روى داد ، قصهء عشقبازى خان زمان است به شاهم بيگ .
مجملا آنكه در ملازمت پادشاه غفران پناه دو صاحب جمال خوش خلق پسنديده اطوار در سلك قورچيان انتظام داشتند : يكى خوشحال بيگ ، دوم شاهم بيگ كه پسر ساربانباشى شاه طهماسب بوده هر دو در حسن خلق و خلق يگانهء زمانه و در شيوهء دليرى نشانه بودند و خان زمان وقتىكه هنوز به جانب سنبل تعيين نشده بود با شاهم بيگ پنهان نظرى داشت و زبان حالش همه با اين مقال گويا بود :
نشان بر تختهء هستى نبود از عالم و آدم * كه جان در مكتب شوق از تمناى تو مىزد دم
كه دارد اينچنين عيشى كه در عشق تو من دارم * شرابم خون ، كبابم دل ، نديمم درد ، نقلم غم
و چون بعد از حادثهء غفران پناهى به ملازمت شاهنشاهى رسيد به شاهم بيگ كه داخل قورچيان درگاه بود پيمان به ايمان مؤكد شد و از حدود لكهنو كسان در دهلى خفيه به طلب او فرستاد تا فرار نموده به او ملحق گرديد و خان زمان به رنگ خبايث