خان دكهنى به فتحپور رسيد و حسب الحكم خان خانان و حكيم ابو الفتح به استقبال رفته به ملازمت آوردند و به منصب صدارت كه سياهنويسى بيش نبود ، امتياز يافت تا زمين فقرا ببرد نه آنكه بدهد و پرگنهء بساور بىداغ و محلى به جايگير او مقرر شد و چون شنيده بودند كه او شاگرد بىواسطهء مير غياث الدين منصور شيرازى است كه به نماز و عبادات ديگر چندانى مقيد نبود ، گمان داشتند كه مگر در سخنان مذهب و دين با ايشان مماشات خواهد كرد ، او در وادى مذهب خود استقامت تمام ورزيده با كمال حبّ جاه و دنيادارى و امراپرستى دقيقهيى از دقايق تعصب در دين فرو نگذاشت و در عين ديوانخانهء خاص كه هيچكس ياراى آن نداشت كه علانيه اداى صلوة كند ، نماز به فراغ بال و جمعيت خاطر به مذهب اماميه مىگزارد و بر اين معنى مطّلع شده او را از زمرهء ارباب تقليد شمرده از آن وادى اغماض فرموده به جهت رعايت علم و حكمت و تدبير و مصلحت در تربيت او دقيقهيى فروگذاشت نرفت و دختر خرد مظفر خان را در حبالهء او درآورده و باجهء خود گردانيده در منصب وزارت با راجه تودرمل شريك ساختند ، اما او دليرانه در كاروبار با راجه درآمده دار و مدارى مىنمود و به تعليم اطفال امرا مقيد بوده و هر روز به منزل مقربان رفته نخست از همه غلام حكيم ابو الفتح را و وقتى پسر شيخ ابو الفضل و امرا زادهيى ديگر هفت هشت ساله ، بلكه خردتر آن را معلم صبيانى مىكرد و تعليم نقط و خط و دايره بلكه ابجدهم مىداد .
مشت اطفال نو تعلّم را * لوح ادبار در بغل منهيد
مركبى را كه زادهء عربست * داغ يونانش بر كفل منهيد
و تفنگ بر دوش و كيسهء دارو بر ميان بسته چون قاصدان به صحرا در ركاب مىدويد و شأن علمى كه نمانده بود او بالكل بر خاك زد و باوجود اينهمه بىشأنى و رذلى و خسيسى در رسوخ اعتقاد پهلوانى كرد كه هيچ رستم نكند و تاريخ قدوم او اين مصرع يافته شد كه :
شاه فتح الله امام اوليا
شبى به حضور وى با بيربر خطاب كرده مىگفتند كه اين معنى را عقل چگونه قبول كند كه شخصى در يك لحظه به آن گرانى جسم از خوابگاه به آسمان رود و نود