چندگاهى به حكيم عين الملك سپردند و بعد از مدتى به قلعهء رنتهنبور فرستادند تا از اوج رفعت به حضيض مذلت انداخته كام خويش از او هم حاصل كردند و در اين سال شيخ مبارك در خلوت به حضور پادشاه بابيربر گفت و قرار داد كه چنانچه در كتب شما تحريفات است در دين ما نيز تحريفات بسيار رفته و اعتمادى نماند ، در اين سال مخذولان بىعفت و بىعاقبت گفتند كه مدت هزار سال از هجرت تمام شد ، چرا چون شاه اسماعيل اول برهان قاطع در ميان نمىآريد ؟ آخر قرار بر آن يافت كه مىبايد كه ارادهء خاطر به مرور زمان و تدبير بىشمشير به ظهور آيد ، فى الواقع به اين دعاوى و دواعى اگر اندك بذلى مىبود اكثرى از خواص را تا به عوام چه رسد به دام شيطانى مىگرفتند و از حكيم ناصر خسرو اين رباعى مىخواندند :
در نهصد و تسعين دو قران مىبينم * وز مهدى و دجّال نشان مىبينم
يا ملك بدل گردد يا گردد دين * سرّى كه نهان است عيان مىبينم
و چون كنكاش احداث دين كردهاند ، راجه بهگوان داس « 1 » گفته كه خوش قبول كرديم كه هم هندوان بدند و هم مسلمانان ، اما طايفهء ديگر وراى ايشان كيست بفرماييد تا آن را قبول نماييم ؟ اندكى معقول شده از شدت گذشتند ، اما تغير احكام ملت زهرا وقوع و شيوع يافت و « احداث بدعت » تاريخ يافتند و در اين ايام قاضى جلال ملتانى را به تقريب لباس در فرمان پنج لك تنكهء برات كه براى خود از خزانه گرفته بود همراه خواجگى فتح الله بخشى كه شيعى بدمذهب متعصب است به دكهن فرستادند به اين گمان كه چون حكام آنجا غايت تعصب در رفض دارند قاضى را به انواع عقوبت و رسوايى هلاك خواهند ساخت ، ايشان خود اخبار رسوخ قدم او را در دين اسلام و اظهار كلمة الحق با كذابان شنيده غايبانه معتقد شده و مقدم او را غنيمت دانسته سواى مواضع مدد معاش خدمت ديگر نموده ، خاك پاى او را به جاى توتيا مىشمردند و از سعادت فطرى آخر عمر به اعزاز و احترام بوده هر چند رخصت حج مىطلبيد دل از او نمىتوانستند كند تا آخر به آن سعادت فايز شد و در بطحا و يثرب - زادهما الله شرفا و تعظيما - رفته و عزّ قبول ابدى يافته از اين
هامش
( 1 ) . متن فارسى : بهگونته داس