تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
در گوش دلم بخواند يك زمزمهء عشق * زان زمزمه‌ام ز پاى تا سر همهء عشق حقّا كه به عهدها نيايم بيرون * از عهدهء حق‌گزارى يك دمهء عشق
و در آن ايام توجه به كابل بهادر ولد سعيد بدخشى در ولايت ترهت خطبه و سكه به نام خود ساخته خطاب بهادر شاهى يافت و مىگويند كه اين سجع براى مهر خود يافته بود ، و الله اعلم :
بهادر الدين سلطان اسفيد شه سلطان ( ؟ ) * پدر سلطان و خود سلطان زهى سلطان بن سلطان
و عاقبت به دست نوكران اعظم خان به قتل رسيد .
سفله چو جاه آمد و سيم و زرش * سيلى خواهد به ضرورت سرش آن نشنيدى كه فلاطون چه گفت * مور همان به كه نرويد پرش
و چون معصوم خان فرنخودى در كوه سوالك حيران و سرگردان مىگشت به وسيلهء اعظم خان گناهان خود را درخواست و فرمان استمالت به نام او رفت و در فتح‌پور آمده كورنش كرد و بعد از ايامى چند نيم‌شبى از دربار به سنگهاسن سوار مراجعت به منزل نموده بود كه جمعى مسلح بيرون دروازهء شهر بر او مىريزند و پاره پاره مىسازند و نيابت نيز به وسيلهء بيگم پادشاه روزى كه معصوم ملازمت كرده بود به خدمت رسيد و او را براى خاطر عمّش شهاب الدين احمد خان حاكم مالوه چند روزى جان‌بخشى كرده به قلعهء رنتهنبور فرستادند و آنجا محبوس بود و كارها كرد كه نتوان گفت و به اتفاق محبوسان آنجا داعيهء فتنهء عظيم داشت تا در سنهء نهصد و نود و هفت فرمان فرستاده كارش تمام ساختند و در اين ايام حاجى بيگم كه والدهء ديگر پادشاهى است و در دهلى مجاورت روضهء جنت آشيانى داشت مخدّه به صلاح و عفت و همت و خير و بركت بود به عالم آخرت شتافت و تفرقهء عظيم به حال مجاوران روضه و سكنهء آن مقام راه يافت و در آن ايام شيخ قطب جليسرى را كه مجذوبى خرابى بود از دست شيخ جمال بختيار طلبيده با احبار فرنگيان در بحث انداختند و ارباب عقل و اجتهاد زمان را حاضر ساختند . شيخ گفت آتشى بلند افروزند تا من به معارض خود درآيم و هركه سلامت برآيد محق است . همچنان كردند و او دست در كمر فرنگى زده گفت هان بسم الله و هيچ‌كدام از
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 208 | توفيق سبحانى / عبد القادر بن ملوك شاه بداونى