از من به تقريب تعلق خاطرى عظيم به مظهرى نام از مظاهر الهى و آزادى و وارستگى كه تا به يك سال درست در بساور ماند و احوال غريب و صعب در آن وادى گذرانيده تخلف واقع شده بود به فتحپور رفته در تاريخ ششم اين ماه ملازمت كردم . از شيخ ابو الفضل پرسيدند كه از اين سفر چون مانده بود ؟ به عرض رسانيد كه از جملهء مدد معاشيان است و گذشت و پس از آن قريب كابل نيز روزى به صدر جهان فرموده بودند كه از اهل سعادت هركه در اين لشكر همركاب است و آنان كه حاضر نيستند همه را نوشته بيار . چون نوبت به فقير رسيد ، خواجه نظام الدين احمد مرحوم مغفور صاحب تاريخ نظامى كه پيش از آن به يك سال به او آشنا شده رابطهء قوى كه گويا صد ساله است پيدا كرده بودم . از نهايت دلسوزى و مهربانى جبلّى كه بر همهء احباب عموما و بر فقير خصوصا داشت مريض نويسانيد و گذرانيد و الحق ملازمت مخلوق و طمع از وى و خوف از مرض شديدتر است و در اين مدت مفارقت پيوسته خط بالاى خط مىفرستاد كه چون درآمدن مساهله واقع شده در استقبال خود لااقل تا لاهور و دهلى و متهره بدانچه مقدور باشد سعى بايد نمود كه كار عالم است و احتياط شرط ، مرا كه يك ساعت از آن حالت بهتر از عمر جاودانى مىنمود فرصت پرداختن به عاقبتانديشى و نفع و ضرر ديگر كجا بود و افوّض امرى الى اللّه عاقبت كار خود كرد .
تو با خداى خود انداز كار و خوشدل باش * كه رحم اگر نكند مدعى خدا بكند
و در آن عالم گاه گاهى در خواب از من ابيات سر برمىزد و از آن جمله شبى اين بيت در منام گفته و بعد از بيدارى تا مدتى بر ياد آن زارى و بىقرارى داشتهام كه :
آيينهء ما روى تو را عكسپذير است * گر تو ننمايى گنه از جانب ما نيست
بعزّة الله و جلاله كه از آن مدت تا حالت تحرير هفده سال رفته باشد و هنوز لذت آن ذوق از دل نمىرود و هرگاه كه آن را ياد مىكنم زار مىگريم كه كاشكى هم در آن هنگام سر و پا برهنگى از عالم مىرفتم و خلاص از تفرقه مىيافتم .
خوش آنكه ديد روى ترا و سپرد جان * آگه نشد كه هجر كدام و وصال چيست
و چيزى معلوم شد و فيضى به دل رسيد كه اگر عمرها به تقرير آن پردازم و شكر آن گزارم از عهدهء عشر عشير آن نتوان برآمد .