بودند ، فرنگيان هردم به رنگ سرخ و زرد برمىآمدند و از حالى به حالى مىرفتند و اهل مجلس از آن اعجوبه حيران ماندند و تعريفش به وصف راست نمىآيد و در اين مجلس فرمودند كه هركس بگويد كه در اين جزو زمان اعقل ناس به زعم او كيست ؟ و نام پادشاهان نبرند كه پادشاهان مستثنىاند . هركدام معتقد خويش را مىگفتند . حكيم همام گفت اعقل ناس خود را مىدانم و شيخ ابو الفضل پدر خود را گفت ، بر اين قياس .
و در اين ايام اخلاص با صاحب بر چهار مرتبه قرار يافته كه ترك مال و جان و ناموس و دين باشد ، هركس كه هر چهار دارد هر چهار دارد و هركس كه يكى دارد يكى دارد و همه خود را مريد مخلص درگاه گرفتند .
و در محرم سنهء تسع و ثمانين و تسعمائة ( 989 ) خبر رسيد كه ميرزا محمّد حكيم از روى طلب معصومين « 1 » به اغواى فريدون خان كه خال وى بود ، اما خال سفيد متوجه تسخير هندوستان گرديده ، شادمان نام نوكرى را از آب نيلاب گذرانيده مانسنگه ولد بهگوان داس بر سر شادمان رفته او را به قتل رسانيد و از استماع اين خبر ميرزا از آب گذشته در سواد سيدپور آمد . بنابر آن هشت ماه به سپاهى زر نقد از خزانه داده و شاهزاده دانيال را با سلطان خواجه صدر و شيخ ابراهيم چشتى به نيابت گذاشته از فتحپور متوجه پنجاب شدند و در سراى باد كه پانزده كروهى فتحپور است ، خبر فتح شهباز خان رسيد و مانسنگه ، سه فرمان ميرزا محمّد حكيم را از جزودان شادمان كه به نام حكيم الملك گيلانى و شاه منصور ديوان و محمّد قاسم خان مير بحر نوشته بودند يافت و به جنس فرستاد . آن فرامين را خوانده مخفى داشتند و در دهلى خبر يافتند كه ميرزا در لاهور آمده به باغ مهدى قاسم خان نزول نموده و راجه بهگوان داس و مانسنگه و سعيد خان در قلعه متحصناند و در پانىپت ، ملك ثانى كابلى وزير ميرزا محمّد حكيم كه وزير خان خطاب داشت از او رنجيده در منزل شاه منصور فرود آمده او را وسيلهء ملازمت ساخت و چون در ميان اين دو كس ارتباطى ظاهر و مناسبتى چندان نبود ، در اين وقت جدايى ثانى خان را از ميرزا محمول بر تدبير ميرزايى كرده خالى از مصلحتى ندانستند و مقوى بدگمانى
هامش
( 1 ) . منظور : معصوم كابلى و معصوم فرنخودى ( ترجمه انگليسى ، پاورقى صفحهء 299 ) .