فامسينا من الدّنيا بجنّات كفردوس * و اصبحنا بلا دار كأن لم تغن بالامس
و علمى كه مردم خوانده بودند و بال و سبب زوال ايشان شد و علما و مشايخ مقتداى اطراف را فرامين فرستاده به درگاه مىطلبيدند و مدد معاش و اوقات را خود تحقيق مىنمودند و همه را موافق توره تسليم و تعظيم فرموده و صحبت به او در خلوت با جلوت داشته به مقتضاى رأى خويش قدرى زمين مقرر مىداشتند و هركسى را كه مىدانستند كه مريد مىگيرد يا مجلس سماع يا نوع قلابى دارد آن را دكان ناميده يا در قلاع مىكشيدند ، يا اخراج به جانب بنگاله و بكر مىنمودند و اين معركه پيوسته در گرد بود ، پيران معمّر و شيخان فانى مرحومتر از ديگران بودند و تفصيل اين تطويل دارد ، بنابر آن فرامين صوفيه صاحب سماع و اهل ذوق مقيد به امضاى مستوفيان هندو شد و از بد حالى حال فراموش كردند و جلاى وطن يافته در موشخانهها خزيدند و وضع منقلب گشت .
چنان قحط سالى شد اندر دمشق * كه ياران فراموش كردند عشق
چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل
و الحق آن مجالس خنك و آن حالتهاى افسرده و آن حركات زشت و آن تكلفات بىراه و آن صوفيان مرائى نابرخوردار اكثرى قابل همين بودند كه برافتند .
آن نه صوفىگرى و آزاديست * بلكه كيدىگرى و قوّاديست
دزدى و راهزنى بهتر از اين * كفن از مرده كنى بهتر از اين
هرچند مىخواهم كه اين عجاله پاره معنى تاريخى هم داشته باشد ، قلم از دست بىاختيار به جانب ديگر و طرح و وضع جديد زمانه و سخنان مذهب و ملت نو كه سوختهء آنم مىرود .
و اخلاق كافور اذا شئت مدحه * و ان لم اشأ تملى على و اكتب
كش مىكنى به خانهء خاوند مىرود
كاشكى از اين خلاص مىيافتم ، اما چه كنم كه :
ذهب اللّذين يعاش فى اكنافهم * و بقيت فى خلف كجلد الاجرب