و به تدريج كاروبار به جايى كشيد كه هيچ احتياج به دليل ابطال آن هم نماند . ياد دارم كه در ابتداى گفتوگو شبى در ديوانخانهء خاص فتحپور با شيخ ابو الفضل مرا مجالست روى داد . مىگفت كه ما را از جميع مصنفين گله است از دو رهگذر : يكى آنكه چرا احوال پيغمبران سابق را به تفصيل ننوشتند ، چنانچه احوال پيغمبر خود را - صلى الله عليه و آله و سلّم - در ضمن وقايع سنوات نوشتهاند . جواب دادم كه قصص الانبياء متعدد خود هست ، گفت نى آن بسيار مجمل است به تفصيل بايستى نوشت . گفتم « 1 » به تقريب تقادم عهد همينقدر نزد مفسرين و ارباب تاريخ و سير محقق شده باشد و باقى به ثبوت نرسيده . جواب داد كه اين جواب نمىشود . دوم آنكه هيچ اهل حرفه نماند كه در تذكرة الاوليا و نفحات الانس و غير آن اسم آن مذكور نشده اهل بيت چه گناه كرده بودند كه در آنجا داخل نساختند و اين معنى به غايت محلّ تعجب است ، در آنجا هم آنچه در وقت گنجيد گفته شد ، اما كه قبول مىكند ؟ بعد از آن پرسيدم كه ميل شما از اين مذاهب مشهوره به كدام بيشتر باشد ؟
گفت مىخواهم كه روزى چند در وادى الحاد سيرى بكنم . به مطايبه گفتم اگر قيد نكاح از ميان برمىداريد بد نيست ، چنانچه گفتهاند :
برداشت غلّ شرع به تأييد ايزدى * از گردن زمانه على ذكره السلام
خنده كرد و گذشت و چون به اشارت صاحب معامله :
كه يك عنايت قاضى به از هزار گواه
در اعتقاديات دليرانه به اين پيران خرف كه صدر و قاضى و حكيم الملك و مخدوم الملك باشند درافتاده بحث مىكرد و هيچ تأمّل در كسر عرض ايشان روا نمىداشت و پادشاه را خوش مىآمد . خفيه به دست آصف خان مير بخشى پيغام فرستادند كه چرا با ما درمىافتى ؟ جواب مىداد كه ما نوكر مردىايم . همان حكايتى است كه نوكر بادنجان نيستم و در اندك فرصت يكان يكان را به قوت مصارعهء خود و معاونت پدر و مظاهرت خليفهء زمان و مساعدت بخت بر زمين ذلّ و هوان انداخت ، چنانچه گذشت و هيچ يكى از اهل اسلام جز حكيم ابو الفتح و ملا محمّد يزدى در بعضى مسايل با او مماشات نمىكرد چون مقاصد و مطالب
هامش
( 1 ) . متن فارسى : « گفتيم » .