خزيدند . چون عرض داشت آصف خان رسيد فرمان محتوى بر نوازش سرداران آن لشكر صدور يافت و در اين سال مير سيد محمّد مير عدل كه به حكومت بكر نامزد شده بود ، مير سيد ابو الفضل و ديگر پسران خود را بر سر سبوى فرستاد تا در اندك فرصت آن قلعه را فتح كردند و مير سيد ابو القاسم ولد مير سيد صفالى كه اعاظم اكابر بكر است و خود هم به ملازمت پادشاه رسيد به منصب احديه سرفراز گشته بود اين مصرع تاريخ يافت :
فتح سبوى شد به اولاد نبى
و در همان ايام مير عدل نيز به رحمت حق پيوست و اين تاريخ شد ، كه « سيد فاضل » عامله الله لافضل .
و از جملهء سوانح آن ايام آمدن شريف آملى است و ديدن او شاهنشاهى را در منزل ديپالپور ، مجمل آنكه اين مردود مطرود مانند سگى سوختهپاى از ديارى به ديارى گشته و از مذهبى به مذهبى انتقال نموده خيلى جدل زد تا كارش بر الحاد قرار يافت و چندگاه به روش متصوفه مبطل بىصفا در بلخ به خانقاه مولانا محمّد زاهد كه نبيرهء مخدومى اعظم شيخ حسين خوارزمى - قدس الله سره - است آمده با درويشان به سر مىبرد و چون مناسبت ذاتى به درويشى نداشت و هرزهگويى فراخ و شطّاحى بىمزه بنياد كرده پريشان مىگفت از آنجا اخراج كردند و مولوى بيتى چند در شأن او فرموده و از آن جمله است اينكه :
هست يك ملحدى شريف به نام * ناتمامى بهطور خويش تمام
تا سيركنان به دكهن رسيد و آنجا نيز از نامقيدى جوهر خبث خويش را ظاهر ساخت و حكام دكهن مىخواستند كه لوح هستى او را از نقش حيات پاك سازند ، عاقبت بر سوارى خر قرار يافته به رسوايى تشهيرش نمودند و چون هندوستان وسيع است و ميدان اباحت در آن عرصه فراخ و كسى را با كسى كارى نه تا هركس به هر طورى كه باشد ، باشد ، در اين ولا خود را افتان و خيزان در مالوه رسانيده و در پنج كروهى اردو منزل گرفته هر مهمل و قلماش كه از دهانش برمىآمد به جاى آش زهرمار مىكرد و مجلس عاميانه مىگرفت و عوام كالانعام خصوصا ملحدگان عراقى كه از حقيقت ايمان چون موى از خمير برآمدهاند و نبطى عبارت از ايشان است و