حسب الحكم در حويلى صادق محمّد خان كه از زمان ابتداى فتح هند ، بلكه از قندهار باز نزاكت مزاج و تعصب دينى در ميان ايشان بود فرود آوردند و شيخ بيناى طبيب از فتحپور در آگره به موجب امر براى معالجهء او رفت و به عرض رسانيد كه زخمى مخوف دارد . بعد از آن حكيم عين الملك را فرستادند و فقير نيز در صحبت حكيم بنابر رعايت جهت قديم برحسب رخصت عالى به ديدن او رفتم و دريافتم و لحظهيى از روى حسرت ايام گذشته حرفهاى آشناى دردخيز اشكآميز در پيوست .
هر جا من و معشوق به هم بازرسيديم * از بيم بدانديش لب خويش گزيديم
بىواسطهء گوش و لب از راه دل و چشم * بسيار سخن بود كه گفتيم و شنيديم
در همين اثنا جراحان پادشاهى براى بستن مرهم آمدند و ميلى به مقدار يك وجب در آن جراحت فرستاده به زور كافتند و آن مرد مردانه آن نيش را چون نوش فروبرد و ابرو خم نكرد و روى درهم نساخته بىتكلف تبسمى مىنمود .
رويم شكفته از سخن تلخ مردم است * زهرست در دهان و لبم در تبسم است
و آن ديدار قيامتى و وداع واپسين بود . بعد از آنكه به فتحپور رسيديم بعد از سه چهار روز شنيديم كه آن مرض منجر به اسهال شد و چندان در بوتهء رياضت گداخت كه مابقى آلايش كه به موجب بشريت و حكم نفس داشت به تمام رفت و مس وجودش زر خالص گشته از آتش البلاء للولاء كاللّهب للذّهب پاك برآمد .
رفت ز مسعود بك جمله صفات بشر * آنچه از آن ذات بود باز همان ذات شد
و تا او را از سعادت شهادت حقيقى و حكمى نصيبهء تام باشد به موجب حديث صحيح المبطون شهيد در آن كربت غربت و بلاى جلا و محنت افلاس هم به علت زخم كفار دار الحرب و هم به تشويش اسهال كبدى از عالم فانى رخت به بهشت جاودانى كشيد و مرغ روحش از قفس الدّنيا سجن المؤمن به نداى
ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً
به سوى گلزار مقيم روح و ريحان و جنات النعيم پرواز كرد .
نيامد كسى در جهان كو بماند * مگر آن كزو نام نيكو بماند
و بلكه عالم عالم زر به مستحقان و محتاجان مىبخشيد . روزى كه سفر آخرت گزيد وجه كفن و دفن او را خدمت ملكى ملكات رفيع الدرجات قدسى صفات