مىآيند ، مىفرستد و حسين خان بعد از خبر گرفتارى ميرزا تاخته و در ملتان رفته سعيد خان را ديد . او تكليف ديدن ميرزا كرد . حسين خان گفت كه اگر وقت ديدن تسليم مىكنم منافى اخلاص درگاه است و اگر نمىكنم بىمروتى است و ميرزا در دل خواهد گفت كه اين قلقچى را ببينيد كه در وقت امان يافتن از محاصرهء ستواس تسليمات بىحد كرد و حالا كه ما را روز بد افتاده است استغنا مىورزد . ميرزا اين سخن بىتكلفانه او را شنيده گفت كه بياييد و بىتسليم ببينيد كه معاف است . او با وجود اين تسليم كرد و ديد ميرزا از روى تأسف مىگفت كه ما سربغى و خروج نداشتيم ، اما چون كار به جان رسيد سر خود گرفته خود را به ملك بيگانه انداختيم و آنجا هم نگذاشتند و چون به حسب تقدير به ما اين شكست رسيدنى بود ، كاشكى از پيش تو كه همجنس بودى منهزم مىشديم تا باعث رعايت تو مىشد ، نه حسين قلى خان كه بيگانه از دين و مذهب است . حسين خان از آنجا بازگشته در كانت و گوله رسيد و آنجا خبر آمد كه ميرزا بعد از اندك فرصت در ملتان به حبس در گذشت .
دمى چند بشمرد و ناچيز شد * زمانه بخنديد كو نيز شد
و از كانت و گوله حسين خان به درگاه آمد و از جانب پنجاب حسين قلى خان مسعود حسين ميرزا را چشمبسته با جماعت اسيران از مردم ميرزا در فتحپور مىرسد و ايشان قريب به سيصد كس بودند و پوست خر و خوك و سگ بر روى آن گرفتاران كشيده به ملازمت مىآرد تا چندى را به عقوبات اختراعى گوناگون كشتند و باقى را خلاص گردانيدند و چون مقدار صد كس از نوكران صاحب داعيهء ميرزا كه القاب خانى يافته و بعد از هزيمت در راه ملتان به حسين خان التجا آورده بودند ، حسين خان همه را همراه گرفته و از پرگنه بعد از شنيدن اخبار در خانه آن اسيران را رخصت داده بود . حسين قلى خان نام آن جماعت را در ملازمت شاهنشاهى مذكور ساخت . او به عرض رسانيد كه چون اسيران را كشتن نفرمودهاند آن جماعت را صدقهء سر شاهنشاهى گردانيده خلاصى بخشيدم . از او درگذرانيدند و هيچ بر روى او نياوردند و هم در آن ايام سعيد خان از ملتان سر ميرزا ابراهيم حسين را كه بعد از مردن از تن جدا كرده بودند ، وقت ملازمت در نظر آورد و سرمايهء اعتبار مقربان شد .