تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
ملحق مىشويم يازده باشد به كه نه و به حركت قسرى نه ارادى آنجا رسيدند ، اما آيهء كريمهء
تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى
حسب حال آن طوايف بوده ، ميرزا چون رخ در بساط خالى شطرنج در ميدان ملك درآمده شهرهاى سر راه را به نهب و تاراج به باد مىداد ، چنانچه چون به قصبهء پايل رسيده شد شنيديم كه مردم ميرزايى چندان خرابى در اهل و عيال مسلمانان انداختند كه به شرح راست نيايد ، از آن جمله دوازده دختر دوشيزه را در آن قصبه بكارت برد . چند تا مرده بودند . باقى شهرها بر اين قياس و به اين صورت از دنبال ميرزا حسين خان پيش پيش و امرا از عقب تا سرهند رسيدند و در آنجا حرونى نموده بار كشيدند و همه ماندند و حسين خان قانع به اين نشده به جماعتى كه داشت و همگى به صد كس نمىكشيد . به اتفاق آن دو كس از سرهند ايلغار كرده به لوديانه رسيد ، خبر يافت كه چون ميرزا به نواحى لاهور رسيده مردم قلعه بند شده‌اند و ميرزا از آنجا گذشته به شيرگده و جهنى رفته و حسين قلى خان كه نگركوت و قلعهء كانگره را در قبل داشت ، اخبار ميرزا شنيده و دار و مدارى با هندوان كرده پنج من طلا پيشكش از مردم نگركوت گرفته و خطبهء پادشاهى خوانده از آنجا به اتفاق ميرزا يوسف خان و مسند عالى « 1 » فتو غلام عدلى و اسماعيل قلى خان و راجه بيربر و ديگر امرا تعاقب نموده به سنكره رسيده حسين خان از روى ديوانگى كه هزار مرتبه بر عقل اين ناقصان شرف داشت ، اين خبر را استماع نموده سوگند به زبان راند كه تا به حسين قلى خان نرسد خوردنى نخورد و درگذر تلوندى از آب بياه گذشته و ايلغار كرده به شيرگده از توابع جهنى رسيده حضرت غوثى قطب الاقطابى ارشاد پناهى ولايت دستگاهى ملاذى شيخ داود قادرى جهنى وال - قدس الله سرّه - را ملازمت نموده ، چون طعام در مجلس آوردند ، او عذر سوگند آورد ، فرمودند كه كفّارت يمين سهل و آزردن دل دوستان جهل است . خان مشار اليه فى الحال غلامى را آزاد كرد و كفارت داده از آن طعام تناول نمود و از فوايد انفاس نفيسه مستفيد گشت و شب در آنجا گذرانيد و وجه مهمانى آن همه مردم از لنگر حضرت شيخ و كاه و دانهء اسبان از زراعت خاصهء
هامش
( 1 ) . نسخه : مسند عالى لقبى افغانى است كه به فتو داده شده است ( ترجمهء انگليسى ، پاورقى ، جلد 2 ، ص 159 .
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 106 | توفيق سبحانى / عبد القادر بن ملوك شاه بداونى